شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٥ - حكايت عاشقى دراز هجرانى، بسيار امتحانى
حكايت عاشقى دراز هجرانى، بسيار امتحانى
|
يك جوانى بر زنى مجنون بُدَست |
مىندادش روزگار وصل دست |
|
|
بس شكنجه كرد عشقش بر زمين |
خود چرا دارد ز اوّل عشق كين |
|
|
عشق از اوّل چرا خونى بود؟ |
تا گريزد آن كه بيرونى بود |
|
|
چون فرستادى رسولى پيش زن |
آن رسول از رشك گشتى راه زن |
|
|
ور به سوى زن نبشتى كاتبش |
نامه را تصحيف و خواندى نايبش |
|
|
ور صبا را پيك كردى در وفا |
از غبارى تيره گشتى آن صبا |
|
|
رقعه گر بر پرِّ مرغى دوختى |
پرّ مرغ از تفِّ رقعه سوختى |
|
|
راههاى چاره را غيرت ببست |
لشكر انديشه را رايت شكست |
|
|
بود اوّل مونسِ غم انتظار |
آخرش بشكست كى؟ هم انتظار |
|
|
گاه گفتى كين بلاى بىدواست |
گاه گفتى نه حيات جان ماست |
|
|
گاه هستى زو بر آوردى سرى |
گاه او از نيستى خوردى برى |
|
|
چون كه بر وى سرد گشتى اين نهاد |
جوش كردى گرم چشمه اتحاد |
|
|
چون كه با بىبرگىِ غربت بساخت |
برگ بىبرگى به سوى او بتاخت |
|
|
خوشههاى فكرتش بىكاه شد |
شب روان را رهنما چون ماه شد |
|
ب ٤٧٦٠- ٤٧٤٧ بر زمين: (قيد مكان براى شكنجه كردن) به نظر مىرسد آوردن آن براى پر كردن وزن است، ولى با توجه به بيت بعد مىتوان گفت مقصود از اين قيد عشقهاى مجازى و صورى و عشق اين جهانى است.
راه زن: كنايت از خيانتكار.
تصحيف خواندن: كلمههايى يا حرفها بعمد نادرست خواندن، چنان كه مقصود را نفهماند، چنان كه «سين» را «صاد»، «ظاء» را «ز» و بالعكس.