شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
دعوت باز بطّان را از آب به صحرا
|
باز گويد بطّ را كز آب خيز! |
تا ببينى دشتها را قندريز |
|
|
بطِّ عاقل گويدش اى باز دور! |
آب ما را حِصن و أمن است و سرور |
|
|
ديو چون باز آمد اى بطّان شتاب |
همين به بيرون كم رويد از حصن آب |
|
|
باز را گويند رو رو باز گرد |
از سر ما دست دار اى پاى مرد |
|
|
ما برى از دعوتت دعوت تو را |
ما ننوشيم اين دَم تو كافرا |
|
|
حصن ما را قند و قندستان تو را |
من نخواهم هديهات بِستان تو را |
|
|
چون كه جان باشد نيايد لوت كم |
چون كه لشكر هست كم نايد علم |
|
ب ٤٣٨- ٤٣٢ قَندريز: كنايت از خرم، سبز، پر روزى.
حِصن: قلعه.
چون باز: به شكل باز، در صورت باز.
پاى مرد: مددكار، ياور. (تعبيرى است طنز آلود.) دم نيوشيدن: كنايت از فريب خوردن.
لُوت: خوراك، طعام.
«باز» مظهر شهوتهاى جسمانى است و «بط» آن كه از ترس وسوسه شيطان نفس، به بركه آب عنايت و رحمت حق پناهنده است. نفس او را وسوسه مىكند كه حظّ خود را از خورد و خواب و لذت برگير، و او نمىپذيرد و گويد چون ما را غذاى روح آماده است پرواى غذاى جسم نداريم.
|
خواجه حازم بسى عذر آوريد |
بس بهانه كرد با ديوِ مَريد |
|
|
گفت اين دم كارها دارم مُهم |
گر بيايم آن نگردد مُنتَظِم |
|
|
شاه كار نازُكم فرموده است |
ز انتظارم شاه شب نَغنوده است |
|