شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٥ - نواختن معشوق، عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد
|
از بهر مرغ خانه گر خانه چون بسازى |
اشتر در او نگنجد با اين همه درازى |
|
|
آن مرغ خانه عقل است وين خانه اين تن تو |
اشتر جمال عشق است با قد و سر فرازى |
|
(ديوان كبير، ب ٣١١٦٨- ٣١١٦٩) هوش صالح: عقل درست نيز ايهامى است به صالح پيغمبر (ع). (براى آگاهى از داستان ناقه صالح نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٥١٢/ ١) ناقه خدا: فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها. (شمس، ١٣) و در اين بيت استعارت از عنايت پروردگار.
|
اشترى گم كردى و جُستيش چُست |
چون بيابى چون ندانى كآنِ توست |
|
|
ضالّه چه بود ناقه گم كردهاى |
از كفت بگريخته در پردهاى |
|
٢٩١٢- ٢٩١١/ ٢ (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٨٩٨- ٢٨٩٧/ ٢) فضول شدن انسان: نگاه كنيد به: شرح بيت ١٩٥٨/ ١ به بعد.
مشكل شكار: كنايت از پذيرفتن امانت حق كه همه آفريدگان از پذيرفتن آن سر باز زدند.
شير در كنار كشيدن خرگوش:
|
گفت من سوزيدهام ز آن آتشى |
تو مگر اندر بَرِ خويشم كشى |
|
١٣٠٢/ ١ (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٣٠٢/ ١ به بعد) ظلم از عدل گو بردن: انسان كه با پذيرفتن امانت الهى از ديگر آفريدگان پيش افتاد.
|
دست او بگرفت كين رفته دَمش |
آن گهى آيد كه من دم بخشمش |
|
|
چون به من زنده شود اين مُرده تن |
جان من باشد كه رو آرد به من |
|
|
من كنم او را از اين جان محتشم |
جان كه من بخشم ببيند بخششم |
|
|
جان نامحرم نبيند روى دوست |
جز همان جان كأصل او از كوى اوست |
|
|
در دَمم قصّاب وار اين دوست را |
تا هلد آن مغز نغزش پوست را |
|
|
گفت اى جان رميده از بلا |
وصل ما را در گشاديم الصَّلا |
|