شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٦ - نواختن معشوق، عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد
|
اى خود ما بىخودى و مستيَت |
اى ز هست ما هماره هستيَت |
|
|
با تو بىلب اين زمان من نو بنو |
رازهاى كهنه گويم مىشنو |
|
|
ز آن كه آن لبها از اين دم مىرمد |
بر لب جوى نهان بر مىدمد |
|
|
گوش بىگوشى در اين دم بر گشا |
بهر راز يَفعَلُ اللَّه ما يشا |
|
|
چون صلاى وصل بشنيدن گرفت |
اندك اندك مُرده جنبيدن گرفت |
|
|
نه كم از خاك است كز عشوه صبا |
سبز پوشد سر بر آرد از فنا |
|
|
كم ز آب نطفه نبود كز خطاب |
يوسفان زايند رخ چون آفتاب |
|
|
كم ز بادى نيست شد از أمر كُن |
در رحم طاوس و مرغِ خوش سخن |
|
|
كم ز كوه سنگ نبود كز وِلاد |
ناقهاى كآن ناقه، ناقه زاد زاد |
|
|
زين همه بگذر نه آن مايه عدم |
عالمى زاد و بزايد دم بدم |
|
|
بر جهيد و بر طپيد و شاد شاد |
يك دو چرخى زد سجود اندر فتاد |
|
ب ٤٦٩١- ٤٦٧٥ رفته دم: خاموش شده.
دم: كنايت از نيرو.
مرده تن: جسمى كه حركت در آن نيست. (چون بدو جان بخشم و او برخيزد، جان من است كه برخاسته.) كنايت از آن كه هستى او به هستى من است.
نديدن نامحرم روى دوست را: اشارت است بدان كه تنها اولياى خدا مردان حق را توانند شناخت، چنان كه در قرآن كريم در باره رسول ٦ آمده است: وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ. (اعراف، ١٩٨) قصاب وار دميدن:
|
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرّد |
نَهِلد كُشته خود را كشد آن گاه كشاند |
|
|
چو دمِ ميش نماند ز دم خود كندش پر |
تو ببينى دم يزدان به كجاهات رساند |
|
(ديوان كبير، ب ٨٠٠٢- ٨٠٠٣) رميده از بلا: از هجران گريخته.
در: (مفعول است) درِ وصل خود گشاديم.
يَفعَلُ اللَّه ما يَشاء: خدا آن چه خواهد كند. (ابراهيم، ٢٧)