شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠ - بقيه داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى سوى ده
مردان بر سر سفره دوست نمايند، و چون از ديگر جاى بوى سودى بردند دوستى را فراموش كنند و پى آن سود روند. چنان كه ظاهر مسلمانان كه در پى رسول به جماعت ايستاده بودند چون آواز كاروان بازرگانان را شنيدند پيمبر را ايستاده رها كردند. و اين داستان كه قرآن كريم در سوره جمعه بدان اشارت دارد، چنين است: گويند كاروان دِحيه كلبى بود كه از شام كالا مىآورد. و به رسيدن او طبل مىنواختند تا مردم آگاه شوند.
نوبتى چنين كرد و رسول در نماز بود و بعضى نوشتهاند بر منبر بود. آنان كه در مسجد بودند همگى به صداى طبل به سراغ كاروان رفتند و تنهات دوازده كس- و گفتهاند هشت كس- با او ماند. خداوند اين آيت را فرستاد كه وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً: اگر بازرگانى يا لهو را ديدند پراكنده شوند سوى آن، و تو را ايستاده واگذارند.» (تفسير ابو الفتوح رازى، ذيل آيه ١١ سوره جمعه) سپس فرمايد: قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ: آن چه نزد خداست از بازيچه و بازرگانى بهتر است و خدا بهترين روزى دهندگان است.» سپس به دنيا پرستان گويد: شما در پى متاع دنياييد و از آن كه متاع را آفريده بىخبر. در پى گندم مىرويد و از گندم آفرين مىبريد.