شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٣ - ديگر باره ملامت كردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد
حَشَر: گروه، جمع.
|
هست بادامِ كمِ خوش بيخته |
به ز بسيارى به تلخ آميخته |
|
|
تلخ و شيرين در ژَغاژِغ يك شىاند |
نقص از آن افتاد كه هم دل نىاند |
|
|
گبر ترسان دل بود كو از گمان |
مىزيد در شك ز حال آن جهان |
|
|
مىرود در ره نداند منزلى |
گام ترسان مىنهد اعمى دلى |
|
|
چون نداند ره مسافر، چون رود |
با تردُّدها و دل پر خون رود |
|
|
هر كه گويد هاى اين سو راه نيست |
او كند از بيم آن جا وقف و ايست |
|
|
ور بداند ره دلِ باهوشِ او |
كى رود هر هاى و هو در گوش او |
|
|
پس مشو همراه اين اشتر دلان |
ز آن كه وقت ضيق و بيماند آفلان |
|
|
پس گريزند و تو را تنها هِلند |
گر چه اندر لاف سحر بابلاند |
|
|
تو ز رعنايان مجو هين كارزار |
تو ز طاوسان مجو صيد و شكار |
|
|
طبع، طاوس است و وسواست كند |
دم زند تا از مقامت بر كند |
|
ب ٤٠٣٣- ٤٠٢٣ ژغاژغ: جمع ژغژغ: آواز به هم بر خوردن.
|
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد |
صد هزاران عقل را يك نشمرد |
|
٢٢٧/ ٣ هم دل نبودن: يكسان نبودن در طعم. خلاف هم بودن.
سحر بابل: كنايت از ساحر بزرگ. ذكر بابل براى آن است كه مردم آن به سحر و جادو شهره بودند. و در آن تلميحى است به داستان هاروت و ماروت و آمدن آنان به سرزمين بابل.
|
سحر بابل گرت پسند نشد |
سوى جادوى بىنماز فرست |
|
(خاقانى)
|
روى تو چه جاى سحر بابل |
موى تو چه جاى مار ضحاك |
|
(سعدى) (و نگاه كنيد به: جزو چهارم از دفتر اول، ص ١٠١) مقايسهاى است ميان مؤمنان و منافقان. منافقان لاف مىزنند و چون خطر پيش آيد مىگريزند، و در داستان آينده تفصيل بيشتر خواهد داد.