شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحى بر در صومعه عيسى
رشته بر پاى بستن: رسم بوده است بعض فراموش كاران را، كه رشتهاى بر دست يا پاى خود مىبستند تا كارى را كه در پى انجام آن هستند فراموش نكنند. در اينجا تنبيهى است غافلان را كه خدمت اولياى حق را از ياد نبرند.
لوند: تنبل، بىكاره.
عسل نوشى: كنايت از بهرهمندى از ارشاد و راهنمايى اوليا.
واكفيدن: از هم باز شدن، شكافتن.
ميوههاى پخته واكفيدن: استعارت از بهرهمند گرداندن.
خواجه تاش: (خواجه+ تاش (تركى): داش) شريك، هم خواجه.
ماندن: واگذاردن، رها كردن.
مُفلح: رستگار. مفلح شدن: به جايى رسيدن. برخوردار گشتن.
برجسته: جهنده، چالاك، چابك.
سگ اصحاب كهف پى گزيدگان خدا رفت و نام گرفت و بايد دانست اصحاب كهف يا راهنمايان به حق در هر عصر و زمان موجودند.
|
اى بسى اصحابِ كهف اندر جهان |
پهلوى تو پيش تو هست اين زمان |
|
٤٠٥/ ١ شرط وفا آن است كه ملازمت آنان گيرند و پندشان بپذيرند، و گر نه بركتشان از ايشان خواهد بريد و به ناسپاسى شهره خواهند گرديد. چنان كه در قرآن كريم است لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ: اگر سپاس گفتيد مىافزاييم [نعمت] شما را و اگر ناسپاسى كرديد همانا عذاب من سخت است. (ابراهيم، ٧)
|
حق تعالى فخر آورد از وفا |
گفت مَن أوفَى بِعَهدٍ غَيرَنا |
|
|
بىوفايى دان وفا با رَدِّ حق |
بر حقوقِ حق ندارد كس سَبَق |
|
|
حقّ مادر بعد از آن شد كآن كريم |
كرد او را از جَنين تو غريم |
|
|
صورتى كردت درون جسمِ او |
داد در حملش و را آرام و خو |
|
|
همچو جزو متّصل ديد او تو را |
متّصل را كرد تدبيرش جدا |
|
|
حق هزاران صنعت و فن ساخته است |
تا كه مادر بر تو مهر انداخته است |
|
|
پس حقِ حق سابق از مادر بود |
هر كه آن حق را نداند خر بود |
|