شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحى بر در صومعه عيسى
اوراد: جمع ورد: دعا.
جُوق: (تركى) گروه، دسته.
تنبيهى است مبتلايان به بيمارى درونى را تا از درگاه اولياى خدا روى بر نتابند.
بخواهند و زارى كنند تا شفا يابند. در حديث است كه رفت و آمد اولياى خدا ميان مردمان بركت است. (سفينة البحار، ج ٢، ص ٦٩١)
|
آزمودى تو بسى آفاتِ خويش |
يافتى صحّت از اين شاهانِ كيش |
|
|
چند آن لنگىّ تو رهوار شد؟ |
چند جانت بىغم و آزار شد؟ |
|
|
اى مغفَّل رشتهاى بر پاى بند |
تا ز خود هم گم نگردى اى لَوَند |
|
|
ناسپاسى و فراموشىِّ تو |
ياد ناورد آن عسل نوشى تو |
|
|
لاجرم آن راه بر تو بسته شد |
چون دل اهل دل از تو خسته شد |
|
|
زودشان درياب و استغفار كن |
همچو ابرى گريههاى زار كن |
|
|
تا گلستانشان سوى تو بشكفد |
ميوههاى پخته بر خود واكَفد |
|
|
هم بر آن در گرد، كم از سگ مباش |
با سگِ كهف ار شُدستى خواجه تاش |
|
|
چون سگان هم مر سگان را ناصحاند |
كه دل اندر خانه اوّل ببند |
|
|
آن درِ اوّل كه خوردى استخوان |
سخت گير و حق گزار آن را ممان |
|
|
مىگزندش تا ز ادب آن جا رود |
وز مقام اوّلين مُفلح شود |
|
|
مىگزندش كاى سگِ طاغى برو |
با ولىّ نعمتت ياغى مشو |
|
|
بر همان در همچو حلقه بسته باش |
پاسبان و چابك و برجسته باش |
|
|
صورت نقضِ وفاى ما مباش |
بىوفايى را مكن بىهوده فاش |
|
|
مر سگان را چون وفا آمد شعار |
رو سگان را ننگ و بد نامى ميار |
|
|
بىوفايى چون سگان را عار بود |
بىوفايى چون روا دارى نمود؟ |
|
ب ٣٢٢- ٣٠٧ شاهان كيش: پيشوايان مذهب، طبيبان روح، و در «كيش» تلميحى است به معنى آن در بازى شطرنج.
لنگى رهوار شدن: كنايت از سختى به آسانى رسيدن.
مُغفَّل: گول، نادان، و در اين بيت لازم صفت مقصود است، فراموش كارى.