شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤ - فريفتن روستايى شهرى را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسيار
|
آدمى چون كشتى است و بادبان |
تا كى آرد باد را آن باد ران |
|
|
باز سوگندان بدادش كاى كريم |
گير فرزندان بيا بنگر نعيم |
|
|
دست او بگرفت سه كرّت به عهد |
كَاللَّه اللَّه زو بيا بنماى جَهد |
|
ب ٢٥٧- ٢٣٦ مرحوم فروزانفر مأخذ اين داستان را كتاب البخلاء جاحظ نوشتهاند. آن چه جاحظ در كتاب خود آورده با آن چه مولانا سروده، شباهتى نزديك دارد. بدين رو، ترجمه آن را مىآوريم:
و از شگفتىهاى مردم مرو اين است كه مردى از آن شهر پىِ تجارت و حج پيوسته به عراق مىشد و عراقى او را گرامى مىداشت، و او مىگفت چه مىشد كه به مرو مىآمدى تا جزاى نيكى تو دهم. زمانى رسيد كه عراقى را به مرو حاجتى افتاد و همه دل خوشى او اين بود كه مروزى وى را از رنج سفر و وحشتِ غربت مىرهاند.
چون با لباس سفر نزد او شد، او را ديد با ياران خود نشسته. دست در گردنش انداخت، اما مروزى در جاى خود آرام نشست چنان كه گويى هرگز وى را نديده است. عراقى پيش خود گفت شايد مرا در اين لباس نشناسد. پس عمامه و عرق چين را يك يك برداشت. اما مروزى بدو اعتنايى نكرد، و سرانجام گفت اگر از پوست بيرون بيايى تو را نشناسم.
ما مَضَى: آن چه گذشت، گذشته.
خَرگه: خرگاه (خر: بزرگ+ گاه: جا، مكان). خرگه زدن: كنايت از منزل كردن.
حَوايج: جمع حاجت.
راست كردن: آماده ساختن.
فُرجَه جُو: آسايش خواه، براى تفريح و تفرج.
وقت ثمر: فصل ميوه.
دفع حال: از سر باز كردن. واپس انداختن.
اهل بِرّ: نيكو كار.
بال گشودن: «بال» در عربى به معنى خاطر است و «بال گشودن» خاطر آسوده كردن از اينكه مهمان را رعايت كرده است. بعض شارحان بال را به معنى دست گرفتهاند ولى