شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٨ - شرح آن كور دور بين و آن كر تيز شنو و آن برهنه دراز دامن
شرح آن كور دور بين و آن كر تيز شنو و آن برهنه دراز دامن
|
كر امَل را دان كه مرگ ما شنيد |
مرگ خود نشنيد و نَقل خود نديد |
|
|
حرص نابيناست بيند مو بمو |
عيب خلقان و بگويد كو بكو |
|
|
عيب خود يك ذرّه چشم كور او |
مىنبيند گر چه هست او عيب جو |
|
|
عور مىترسد كه دامانش برند |
دامن مرد برهنه چون درند؟ |
|
|
مرد دنيا مفلس است و ترسناك |
هيچ او را نيست از دزدانش باك |
|
|
او برهنه آمد و عريان رود |
وز غم دزدش جگر خون مىشود |
|
|
وقت مرگش كه بود صد نوحه بيش |
خنده آيد جانش را زين ترس خويش |
|
|
آن زمان داند غنى كش نيست زر |
هم ذكى داند كه او بُد بىهنر |
|
|
چون كنار كودكى پُر از سفال |
كو بر آن لرزان بود چون ربِّ مال |
|
|
گر ستانى پارهاى گريان شود |
پاره گر بازش دهى خندان شود |
|
|
چون نباشد طفل را دانش دثار |
گريه و خندهاش ندارد اعتبار |
|
|
محتشم چون عاريت را مُلك ديد |
پس بر آن مال دروغين مىطپيد |
|
|
خواب مىبيند كه او را هست مال |
ترسد از دزدى كه بر بايد جوال |
|
|
چون ز خوابش بر جهاند گوش كش |
پس ز ترس خويش تسخر آيدش |
|
ب ٢٦٤٠- ٢٦٢٧ نقل: كنايت از مرگ. منتقل شدن از اين جهان به جهان ديگر.
عيب خود: تعبيرى است از فرمودهى على (ع): «أكبَرُ العَيبِ أن تَعِيبَ ما فِيكَ مِثلُهُ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٣٥٣) عور: جمع اعور و عوراء. اعور: در لغت عرب به معنىهاى چند آمده كه هيچ يك با معنى متداول آن در فارسى ارتباطى ندارد. فارسى زبانان «عور» را مفرد و به معنى «برهنه» به كار بردهاند.