شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٦ - مهلت دادن موسى
اللَّهُ أعلَم ...: خدا به بندگان داناست.
اشكال: پا بند. آن چه بدان پاى ستور را بندند.
استور: ستور. استور نيك: استعارت از كسى كه از نور الهى بهرهمند است و از عهده دريافتن اشكالها بر مىآيد.
در اين بيتها چند نكته است كه در مطاوى مثنوى فراوان از آن سخن به ميان آمده است: يكى اينكه مردان حق از زيورهاى جهان بريدند و فقر را خريدند، و به حق رسيدند. ديگر اينكه دانش اين قوم علمهاى بر گرفته از درس و مكتب نيست، بلكه علم لدنى است. براى فرا گرفتن اين علم سينه پاك بايد تا بدان تابناك شود. خود را نادان به شمار آرى و دست نياز به سوى حق بر آرى. ديگر اينكه اين حقيقت را هر كس نتواند فهميد، اما آن كه را از جانب حق نورى در دل است بدان خواهد رسيد.
آنان كه پى دانشهاى صورى مىروند، سودى بر نمىدارند دانشى بايد كه فرا گيرنده را به خدا رساند و از خودى برهاند. چنين كسان اگر در اين جهان عقب ماندهاند در آن جهان گوى سبقت بردهاند. نزد مردم دنيا گمناماند و در آسمانها بنام، چنان كه على (ع) فرمايد: «أسمَاؤُهُم فِى السَّماءِ مَعروُفَةٌ، وَ فِى الأرضِ مَجهُولَةٌ.» (نهج البلاغه، خطبه ١٨٧) سپس فرمايد: مبحثى است دشوار و اشكالها بسيار و علم صورى در گشودن آن گرفتار، اما آن كه از درياى معرفت الهى جامى چشيد، بند فكر را بريد و در حلّ آن سختى نديد.
|
هست عشقش آتشى اشكال سوز |
هر خيالى را برويد نورِ روز |
|
|
هم از آن سو جو جواب اى مرتضا |
كين سؤال آمد از آن سو مر تو را |
|
|
گوشه بىگوشه دل شه رهى است |
تابِ لا شرقىّ و لا غرب از مهى است |
|
|
تو از اين سو و از آن سو چون گدا |
اى كُهِ معنى چه مىجويى صَدا |
|
|
هم از آن سو جو كه وقت درد، تو |
مىشوى در ذكر يا رَبّى دو تو |
|
|
وقت درد و مرگ از آن سو مىنمى |
چون كه دردت رفت چونى اعجمى؟ |
|
|
وقت محنت گشتهاى اللّه گو |
چون كه محنت رفت گويى راه كو؟ |
|
|
اين از آن آمد كه حق را بىگمان |
هر كه بشناسد بود دائم بر آن |
|
|
و آن كه در عقل و گمان هستش حِجاب |
گاه پوشيده است و گه بدريده جيب |
|