شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٨ - مهلت دادن موسى
دور گرداند.
دل آدمى چون شاه راهى به عظمت حق منتهى است و آن عظمت را حدود و جهتى نيست. آدمى گنجينه وديعت الهى است و كوهى را ماند كه پر از گوهر معنى است پس نبايد دچار وسوسههايى شود كه جز صدايى نبود.
|
آدمى كوهى است چون مفتون شود |
كوه اندر مار حيران چون شود |
|
|
خويشتن نشناخت مسكين آدمى |
از فزونى آمد و شد در كمى |
|
١٠٠٠- ٩٩٩/ ٣ سپس فرمايد تو كه براى زدودن مشكلهاى مادى و ناتوانىهاى جسمى به خدا روى مىآورى پس اولىتر كه براى دور ساختن شبهههاى عقلانى نيز از او يارى خواهى. عقل جزئى را كه مقدمات آن حس است بايد رها كرد چرا كه كشف آن ناقص است.
|
ما چه خود را در سخن آغشتهايم |
كز حكايت ما حكايت گشتهايم |
|
|
من عدم و افسانه گردم در حَنين |
تا تَقَلُّب يابم اندر ساجدين |
|
|
اين حكايت نيست پيش مردِ كار |
وصف حال است و حضور يارِ غار |
|
|
آن اساطير اوّلين كه گفت عاق |
حرف قرآن را، بُد آثار نفاق |
|
|
لا مكانى كه در او نور خداست |
ماضى و مستقبل و حال از كجاست |
|
|
ماضى و مستقبلش نسبت به توست |
هر دو يك چيزند پندارى كه دُوست |
|
|
يك تنى او را پدر ما را پسر |
بام زير زيد و بر عمرو آن زَبَر |
|
|
نسبت زير و زبر شد ز آن دو كس |
سقف سوى خويش يك چيز است بس |
|
|
نيست مثلِ آن مثال است اين سخن |
قاصر از معنىّ نو حرف كهن |
|
|
چون لب جو نيست مَشكا لب ببند |
بىلب و ساحل بُدست اين بحر قند |
|
ب ١١٥٦- ١١٤٧ آغشتن: آميختن. مشغول داشتن.
حكايت گشتن: داستان شدن، سمر گرديدن.
تقلب در ساجدين: گرفته از قرآن است. الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ: آن كه تو را مىبيند چون بر مىخيزى [براى نماز] و اگر ديدن تو را ميان سجده كنندگان. (شعراء، ٢١٨- ٢١٩)