شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٨ - قصه هاروت و ماروت و دليرى ايشان بر امتحانات حق تعالى
|
خاك شو مردان حق را زير پا |
خاك بر سر كن حسد را همچو ما |
|
٤٣٦/ ١ مستى شهوت در شتر: جاحظ در فصل حالت برخى حيوانها هنگام ديدار ماده نويسد:
«خر و اسب را هنگام ديدنِ ماده هيجان و بانگ و اضطراب و طلب است، و شتر نر بر همين صفت است خواه ماده را بيند و يا نه.» (الحيوان، ج ٥، ص ٣١٦) مَستى مَلَك: ملك را قوت شهوت و غضب نيست، و در او از جانب حضرت عصمت نهاده شده است. و مستى او روحانى است.
مُستَهان: خوار، بىارزش.
روحهاى پاك: كنايت از اولياى خدا.
بو: اميد عنايت.
|
به بوى نافهاى كاخر صبا ز آن طره بگشايد |
ز تاب جعده مشكينش چه خون افتاد در دلها |
|
(حافظ) خم باده اين جهان: كنايت از لذتهاى دنياوى.
نوميد و دور: گرفته از قرآن كريم است قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ: همانا نوميد شدند از آن جهان چنان كه نوميد شدند كافران از خفتگان در گورستان. (ممتحنه، ١٣) بگفتند اى دريغ: مقصود دو فرشته است كه در بيتهاى پيش آمد.
باران بر زمين دادن: استعارت است از عدل و داد كردن. (اگر ما در زمين بوديم، چون خاكيان گناه نمىكرديم.) دامهاى دنيا گوناگون است و شهوتها از شمار افزون، شهوت مال و جاه، شهوت منصب و دستگاه، شهوت زن و فرزند. بز براى خوردن علف به فراز كوه مىرود كه هم پر نعمت است و هم دور از خطر. بزى ماده را بر كوه مقابل مىبيند، شهوت ديدهاش را مىپوشاند. فاصله دو كوه را ناديده گيرد. بجهد و در افتد و خود را به هلاكت رساند.
|
آن بز كوهى دود كه دام كو |
چون بتازد دامش افتد در گلو |
|