شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠ - ديباچه دفتر سوم
سوسن: گلى است به رنگهاى گوناگون، و سفيد آن ده برگ دارد.
|
ز مرغ صبح ندانم كه سوسنِ آزاد |
چه گوش كرد كه با ده زبان خموش آمد |
|
(حافظ)
|
حلق بخشد خاك را لطفِ خدا |
تا خورد آب و برويد صد گيا |
|
|
باز خاكى را ببخشد حلق و لب |
تا گياهش را خورد اندر طلب |
|
|
چون گياهش خورد حيوان، گشت زفت |
گشت حيوان لقمه انسان و رفت |
|
|
باز خاك آمد شد اكّالِ بشر |
چون جدا شد از بشر روح و بصر |
|
|
ذرّهها ديدم دهانشان جمله باز |
گر بگويم خوردشان گردد دراز |
|
|
برگها را برگ از انعام او |
دايگان را دايه لطفِ عام او |
|
|
رزقها را رزقها او مىدهد |
ز آنكه گندم بىغذايى چون زهد |
|
|
نيست شرح اين سخن را مُنتَهى |
پارهاى گفتم بدانى پارهها |
|
ب ٢٩- ٢٢ زَفت: درشت، فربه.
اكَّال: بسيار خورنده.
بَصَر: بينايى، ديده.
خورد: خوراك.
برگ: ساز، اسباب، وسيلت زندگى.
رزقها: (رزق نخست) آن چه غذاى آدمى است. (رزق دوم) آن چه موجب تقويت آن غذاست. (گندم را او با آب باران و آفتاب روزى مىدهد تا رزق آدمى شود.) در اين بيتها به اختصار مرحلههاى سهگانه تبدل و تكامل در جهان طبيعت آمده است و تفصيل مطلب پس از اين آيد.
|
جمله عالم آكِل و مأكول دان |
باقيان را مُقبِل و مقبول دان |
|
|
اين جهان و ساكنانش مُنتشر |
و آن جهان و سالكانش مُستَمِر |
|
|
اين جهان و عاشقانش منقطع |
اهل آن عالم مُخلّد مجتمِع |
|
|
پس كريم آن است كو خود را دهد |
آب حيوانى كه ماند تا ابد |
|