شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢ - ديباچه دفتر سوم
گيرد همان بدن اوست. (تلخيص از شرح منظومه) توضيح بيشتر اينكه اجزاى همين بدن آدمى در طول زندگانى او هر چند سال يك بار بكلى از ميان مىرود و اجزاى ديگرى به جاى آن اجزاىِ تحليل رفته، بدن او را تشكيل مىدهد و با اين همه، او همان است و تغيير اجزاى بدن در شخصيتِ او تغييرى پديد نمىآورد. بدنى هم كه آدمى در حشر مىيابد مانند همين است. در تشخيص همان است و در اجزاى تركيب كننده نه.
باقيان: آنان كه خود را در حق فانى كرده و باقى به بقاى اويند. آنان كه با حق يكى شدهاند.
مقبل و مقبول: اشارت است بدان كه تبديلها در عالم طبيعت و ماده است اما در عالم مجردات تبدّل و تغيير نيست. اولياى حق پذيرفته پيشگاه حق تعالى است و باقى به بقاى او.
مُنتشِر: پراكنده. (چنان كه پيوسته در حال كون و فسادند.) مُستَمِر: پايدار، غير متغيّر.
منقطع: بريده. كنايت از نيست شدنى.
مخلَّد مجتمع: نگاه كنيد به: شرح بيت ١٨٢/ ٢ به بعد.
پس كريم آن است: معنى «كريم» در لغت بخشنده چيزى است به ديگرى، ليكن مولانا به مصداق «البَذلُ بِالنَّفسِ أقصى غايَة الجُود» گويد بخشنده حقيقى كسى است كه خود را در اين جهان فنا كند تا زندگانى جاودانه به خويش دهد كه وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ. (عنكبوت، ٦٤) باقيات الصالحات: كردار نيك كه پايدار ماند. مأخوذ است از قرآن كريم وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً.» (كهف، ٤٦) آن كه زندگى تغيير پذير جسمانى را رها مىكند تا به زندگى مستمر جاودانى برسد كريم حقيقى اوست.
گر هزاراناند:
|
تفرقه در روح حيوانى بود |
نفس واحد روح انسانى بود |
|
|
چون كه حق رَشَّ عليهم نُورَهُ |
مفترق هرگز نگردد نور او |
|
١٨٩- ١٨٨/ ٢ خيالاتى: آن كه بينش درست ندارد. آن كه گرفتار وهم است. چنين كس اولياى حق را كه