شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٩ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
شهرى روستايى را دوست خود مىپنداشت و از او چشم نيكى و دل جويى داشت.
چون از او چنان جفا ديد، بر وى سخت دشوار بود، ليكن كار از دست شده و جاى تدبير نبود. اين داستان به حقيقت رمز دوستى آدمى با شيطان است. شيطان مىكوشد تا آدمى را گمراه كند و چون او را از راه به در برد گويد:
إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبِّ الْعالَمِينَ. (حشر، ١٦) آن كه از خدا ببرد به دام شيطان افتد كه وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ: كسى كه از ياد رحمن رو گرداند بر او شيطانى مىگماريم كه همراه اوست. (زخرف، ٣٦)
|
گفت اى خورشيدِ مهرت در زوال |
گر تو خونم ريختى كردم حلال |
|
|
امشبِ باران به ما ده گوشهاى |
تا بيابى در قيامت توشهاى |
|
|
گفت يك گوشه است آنِ باغبان |
هست اينجا گرگ را او پاسبان |
|
|
در كفش تير و كمان از بهر گرگ |
تا زند گر آيد آن گُرگِ سِتُرگ |
|
|
گر تو آن خدمت كنى جا آنِ توست |
ور نه جاى ديگرى فرماى جُست |
|
|
گفت صد خدمت كنم تو جاى دِه |
آن كمان و تير در كفّم بنه |
|
|
من نخسپم حارسىّ رز كنم |
گر بر آرد گرگ سر، تيرش زنم |
|
|
بهر حق مگذارم امشب اى دو دِل |
آب باران بر سر و در زير گل |
|
|
گوشهاى خالى شد و او با عيال |
رفت آن جا جاى تنگ و بىمجال |
|
|
چون ملخ بر همدگر گشته سوار |
از نهيب سيل اندر كُنج غار |
|
|
شب همه شب جمله گويان اى خدا |
اين سزاى ما سزاى ما سزا |
|
ب ٦٣٦- ٦٢٦ خورشيد مهر: اضافه مشبّهٌ به به مشبّه.
خورشيد مهر در زوال بودن: بىمحبت بودن، دوستى نشان ندادن.
رَز: باغ.
گذاشتن: واگذاردن، به حال خود رها كردن، پناه ندادن.
دُو دل: منافق. (برهان قاطع) دو رو، ظاهر و باطن دو تا.
بىمَجال: جاى گشتن نداشتن، جاى گرديدن و تكان خوردن نبودن.
|
اين سزاى آن كه شد يارِ خسان |
يا كسى كرد از براى ناكسان |
|