شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٢ - نواختن مجنون آن سگ را كه مقيم كوى ليلى بود
نواختن مجنون آن سگ را كه مقيم كوى ليلى بود
|
همچو مجنون كو سگى را مىنواخت |
بوسهاش مىداد و پيشش مىگداخت |
|
|
گِردِ او مىگشت خاضع در طواف |
هم جُلابِ شكّرش مىداد صاف |
|
|
بو الفضولى گفت اى مجنونِ خام |
اين چه شيداست اين كه مىآرى مُدام |
|
|
پوز سگ دائم پليدى مىخورد |
مقعد خود را به لب مىاسترد |
|
|
عيبهاى سگ بسى او بر شمرد |
عيب دان از غيب دان بويى نبرد |
|
|
گفت مجنون تو همه نقشى و تن |
اندر آ و بنگرش از چشم من |
|
|
كين طلسم بسته مولى است اين |
پاسبان كوچه ليلى است اين |
|
|
همنشين[١] بين و دل و جان و شناخت |
كو كجا بگزيد و مسكن گاه ساخت |
|
|
او سگ فرّخ رخِ كهف من است |
بلكه او هم درد و هم لَهفِ من است |
|
|
آن سگى كه باشد اندر كوى او |
من به شيران كى دهم يك موى او |
|
ب ٥٧٦- ٥٦٧ براى مأخذ اين داستان نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٩١.
خاضع: فروتن.
طَواف: گرد گرديدن.
جُلّابِ شكر: شربتى كه از گلاب و شكر سازند.
بو الفضول: بىهوده گو. پُر گو.
استُردن: پاك كردن.
بنگرش از چشم من: نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٠٨- ٤٠٧/ ١.
طلسم بسته: كنايت از آن كه رمزى در وجود اوست كه هر كسى بدان واقف نيست، و آن
[١] -در نسخه اساس،« همتش» زير« همنشين» نوشته شده است.