شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٤ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
خاكى كردن: تواضع نمودن.
|
گندمى را زير خاك انداختند |
پس ز خاكش خوشهها بر ساختند |
|
|
بار ديگر كوفتندش ز آسيا |
قيمتش افزود و نان شد جان فزا |
|
|
باز نان را زير دندان كوفتند |
گشت عقل و جان و فهم هوشمند |
|
٣١٦٧- ٣١٦٥/ ١ حَمله: نوبت، دفعه.
دَفين: نهان جاى. كنايت از دل خاك.
صفات آدمى شدن: كنايت از جزء انسان گرديدن.
|
آن چنان كآن طعمه شد قوتِ بشر |
از جمادى بر شد و شد جانور |
|
٤١٨٩/ ٣ (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣١٦٥/ ١ به بعد) جهان زنده: عالم بالا، جهان ارواح.
انّا الَيهِ راجِعُونَ: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ: همانا ما از خداييم و به سوى او باز مىگرديم.» (بقره، ١٥٦) ذكر تسبيحات: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ: هيچ چيز نيست جز كه به پاكى حمد او گويد ليكن شما تسبيح آنان را در نمىيابيد.» (اسراء، ٤٤)
|
آن ندايى كاصل هر بانگ و نواست |
خود ندا آن است و اين باقى صداست |
|
|
ترك و كُرد و پارسى گو و عرب |
فهم كرده آن ندايى گوش و لب |
|
|
خود چه جاى تُرك و تاجيك است و زنگ |
فهم كرده است آن ندا را چوب و سنگ |
|
٢١٠٩- ٢١٠٧/ ١ قضاى الهى بر عالم روان است و همه چيز او را در فرمان است. تن آدمى از خاك است، و روح او از عالم افلاك، اگر فروتنى پيشه گيرد و آن چه خدا خواست بپذيرد، ديگر بار خدايش از خاكى برهاند و به افلاك كشاند.