شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٣ - با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
سودائيان: كنايت از عاشقان.
در قفص دميدن: كنايت از كار بىهوده كردن. (اسرار عشق مىگويم اما كسى معنى گفتهام را درنمىيابد پس سخنم چون در قفص دميدن است.) بر چه پهلو خفتهاى: در چه حال بودهاى.
|
به دست عشق در افتادهايم تا چه كند |
چو تو به دست خودى رو به دست راست بخسب |
|
(ديوان كبير، ب ٣٤٣٣) اشتر بر ناودان بودن: در جاى خطرناك ايستادن.
|
اى بنازيده به ملك و خاندان |
نزد عاقل اشترى بر ناودان |
|
٤٥٣٩/ ٣ يا جَمِيل السَّتر: اى نيكو پوشنده.
آذر در پشم و پنبه بودن: كنايت از پوشانيدن نتوانستن. هر لحظه آشكار گشتن.
رَغمِ انف: «رغم» در لغت ناخشنودى است و «رغم انف» به معنى نادلخواه، به خلاف ميل است.
مُدَمَّغ: متكبر، بانخوت.
بر جوشيده: به هيجان آمده. كنايت از آشكار. (همچو جانى كه پيدا و نهانى.) محبوس خنب بودن تن: هر چند گرفتار جسمم ليكن جانم در هيجان است همچون مى كه در خم است و در جوش.
جام لطيف آشام: نوشيدن، خوشگوار.
يار روز تا نماز شام: از آغاز زندگى تا دم مرگ.
خيره: لجوج.
عشق به قيدى در نمىآيد و در عبارتى نمىگنجد، اما آنان كه لذّت عشق را چشيدهاند و با سودائيان آن كوى آشناىاند، حقيقت آن را مىدانند. مىدانند و مىگويند اما همه كس معنى سخنانشان را در نمىيابد، چرا كه محرم نيستند. مولانا به خود مىگويد تو را چه مىشود (به كدام پهلو خفتهاى). نزد نامحرمان سخن عشق گفتن چون شتر بر ناودان بودن است و آتش در پنبه نهان ساختن، و گفتارى ديگر به ميان مىآورد كه عشق را