شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٤ - نواختن معشوق، عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد
نواختن معشوق، عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد
|
مىكشيد از بىهشىاش در بيان |
اندك اندك از كرم صدر جهان |
|
|
بانگ زد در گوش او شه كاى گدا |
زر نثار آوردمت دامن گشا |
|
|
جان تو كاندر فراقم مىطپيد |
چون كه زنهارش رسيدم چون رميد؟ |
|
|
اى بديده در فراقم گرم و سرد |
با خود آ از بىخودى و باز گرد |
|
ب ٤٦٦٥- ٤٦٦٢ از بىهشى به بيان كشيدن: به هوش آوردن، و در «اندك اندك» اشارت به نكتهاى است كه جلوه معشوق اگر يك باره باشد، عاشق را محو گرداند.
گدا: از آن رو كه عاشق در مقام معشوق نيست است و هر چه دارد گرفته از اوست.
زر نثار آوردن: وصال خواندن.
از بىخودى باز گرديدن: هشيار شدن، از سكر به صحو باز گشتن.
|
مرغِ خانه اشترى را بىخرد |
رسم مهمانش به خانه مىبرد |
|
|
چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد |
خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد |
|
|
خانه مرغ است هوش و عقل ما |
هوش صالح طالب ناقه خدا |
|
|
ناقه چون سر كرد در آب و گلش |
نه گِل آن جا ماند نه جان و دلش |
|
|
كرد فضل عشق انسان را فُضول |
زين فزون جويى ظَلوم است و جهول |
|
|
جاهل است و اندر اين مشكل شكار |
مىكشد خرگوش شيرى در كنار |
|
|
كى كنار اندر كشيدى شير را |
گر بدانستى و ديدى شير را |
|
|
ظالم است او بر خود و بر جان خود |
ظلم بين كز عدلها گو مىبرد |
|
|
جهل او مر علمها را اوستاد |
ظلم او مر عدلها را شد رشاد |
|
ب ٤٦٧٤- ٤٦٦٦ مهمان كردن مرغ شتر را: مثال است براى عقل و تن آدمى چنان كه در ديوان كبير است: