شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٥ - تفسير اين خبر كه مصطفى
تفسير اين خبر كه مصطفى ٧ فرمود لَا تُفَضِّلُونِى عَلى يُونُسَ بنِ مَتّى
|
گفت پيغمبر كه معراج مرا |
نيست بر معراج يونس اجتبا |
|
|
آن من بر چرخ و آن او نِشيب |
ز آن كه قرب حق برون است از حساب |
|
|
قرب نه بالا نه پستى رفتن است |
قرب حق از حبس هستى رستن است |
|
|
نيست را چه جاى بالا است و زير |
نيست را نه زود و نه دور است و دير |
|
|
كارگاه و گنج حق در نيستى است |
غُرّه هستى چه دانى نيست چيست |
|
|
حاصل اين اشكست ايشان اى كيا |
مىنماند هيچ با اشكست ما |
|
|
آن چنان شادند در ذُلّ و تلف |
همچو ما در وقت اقبال و شرف |
|
|
برگ بىبرگى همه اقطاع اوست |
فقر و خواريش افتخار است و علوست |
|
|
آن يكى گفت ار چنان است آن نديد |
چون بخنديد او كه ما را بسته ديد |
|
|
چون كه او مُبدّل شده است و شاديَش |
نيست زين زندان و زين آزاديش |
|
|
پس به قهر دشمنان چون شاد شد |
چون از اين فتح و ظفر پر باد شد |
|
|
شاد شد جانش كه بر شيران نر |
يافت آسان نصرت و دست و ظفر |
|
|
پس بدانستيم كو آزاد نيست |
جز به دنيا دل خوش و دل شاد نيست |
|
|
ور نه چون خندد كه اهل آن جهان |
بر بد و نيكاند مشفق مهربان |
|
|
اين بمُنگيدند در زير زبان |
آن اسيران با هم اندر بحث آن |
|
|
تا موكَّل نشنود بر ما جهد |
خود سخن در گوش آن سلطان برد |
|
ب ٤٥٢٥- ٤٥١٠ لا تُفَضِّلُونِى: مأخذ اين حديث ظاهراً بلكه مطمئناً مقالات شمس است: «قَالَ رسولُ اللَّه لا تُفَضّلونى عَلَى يونسَ بنِ مَتّى كه او را در قعر دريا و شكم ماهى معراج بود و مرا وراى هفت آسمان. زنهار از اين روى مرا بر او تفضيل مگوييد.» (مقالات شمس، ج ١، ص ٨٩)