شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٦ - فسخ عزايم و نقضها جهت با خبر كردن آدمى را از آن كه مالك و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناكردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم كردن دارد تا باز عزمش را بشكند تا تنبيه بر تنبيه بود
فَسخِ عزايم و نقضها جهت با خبر كردن آدمى را از آن كه مالك و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناكردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم كردن دارد تا باز عزمش را بشكند تا تنبيه بر تنبيه بود
|
عزمها و قصدها در ماجرا |
گاه گاهى راست مىآيد تو را |
|
|
تا به طمعِ آن دلت نيّت كند |
بار ديگر نيَّتت را بشكند |
|
|
ور بكلّى بىمراديت داشتى |
دل شدى نوميد، أمل كى كاشتى |
|
|
ور بكاريدى أمل از عُوريَش |
كى شدى پيدا بر او مقهوريَش |
|
|
عاشقان از بىمرادىهاى خويش |
با خبر گشتند از مولاى خويش |
|
|
بىمرادى شد قلاووز بهشت |
حُفَّتِ الجَنَّه شنو اى خوش سرشت |
|
|
كه مراداتت همه اشكسته پاست |
پس كسى باشد كه كام او رواست |
|
|
پس شدند اشكستهاش آن صادقان |
ليك كو خود آن شكست عاشقان |
|
|
عاقلان اشكستهاش از اضطرار |
عاشقان اشكسته با صد اختيار |
|
|
عاقلانش بندگان بندىاند |
عاشقانش شكّرى و قندىاند |
|
|
إِئتِيا كرهاً مهار عاقلان |
ائتيا طَوعاً بهار بىدلان |
|
ب ٤٤٧٠- ٤٤٦٠ فسخ عزايم: اشارت است به فرمودهى على (ع): «عَرَفتُ اللَّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِمِ وَ حَلِّ العُقُودِ: خداى سبحان را شناختم از سست شدن عزيمتها و گشوده شدن بستهها.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٢٥٠) امل كاشتن: آرزو كردن.
عُورى: كنايت از انجام نشدن. نامرادى.
(اگر آرزويى در دل او پديد نمىآورد و او در پى بر آوردن آن نمىافتاد و بدان نمىرسيد كجا بر او روشن مىشد كه از خود اختيارى ندارد.)