شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٥ - عشق جالينوس بر اين حيات دنيا بود كه هنر او همين جا به كار مىآيد هنرى نورزيده است كه در آن بازار به كار آيد آن جا خود را به عوام يكسان مىبيند
عشق جالينوس بر اين حيات دنيا بود كه هنر او همين جا به كار مىآيد هنرى نورزيده است كه در آن بازار به كار آيد آن جا خود را به عوام يكسان مىبيند
|
آن چنان كه گفت جالينوس راد |
از هواى اين جهان و از مراد |
|
|
راضيَم كز من بماند نيم جان |
كه ز كُونِ استرى بينم جهان |
|
|
گربه مىبيند به گرد خود قطار |
مرغش آيِس گشته بوده است از مَطار |
|
|
يا عدم ديده است غير اين جهان |
در عدم ناديده او حشرى نهان |
|
|
چون جنين كِش مىكَشَد بيرون كرم |
مىگريزد او سپس سوى شكم |
|
|
لطف، رويش سوى مصدر مىكند |
او مَقَر در پشت مادر مىكند |
|
|
كه اگر بيرون فتم زين شهر و كام |
اى عجب بينم به ديده اين مقام؟ |
|
|
يا درى بودى در آن شهر وخِم |
كه نظاره كردمى اندر رَحِم |
|
|
يا چو چشمه سوزنى را هم بُدى |
كه ز بيرون رحم ديده شدى |
|
|
آن جنين هم غافل است از عالمى |
همچو جالينوس او نامحرمى |
|
|
او نداند كآن رطوباتى كه هست |
آن مدد از عالم بيرونى است |
|
|
آن چنان كه چار عنصر در جهان |
صد مدد آرد ز شهر لا مكان |
|
|
آب و دانه در قفص گر يافته است |
آن ز باغ و عرصهاى در تافته است |
|
|
جانهاى أنبيا بينند باغ |
زين قفص در وقت نُقلان و فراغ |
|
|
پس ز جالينوس و عالم فارغاند |
همچو ماه اندر فلكها بازغاند |
|
ب ٣٩٧٢- ٣٩٥٨ عشق جالينوس ...: گرفته از سخن شمس است: «جالينوس همين عالم را مُقِّر است، و از آن عالم خبر ندارد كه مىگويد كه اگر نميرم و در شكم استرم كنند، تا از راه فرج استر اين جهان را نظاره مىكنم. خوشترم آيد از آن كه بميرم.» (مقالات شمس، ج ١، ص ٢٣٧)