شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٠ - مسئله فنا و بقاى درويش
مسئله فنا و بقاى درويش
|
گفت قائل در جهان درويش نيست |
ور بود درويش، آن درويش نيست |
|
|
هست از روى بقاىِ ذات او |
نيست گشته وصف او در وصف هو |
|
|
چون زبانه شمع پيش آفتاب |
نيست باشد هست باشد در حساب |
|
|
هست باشد ذات او تا تو اگر |
بر نهى پنبه بسوزد ز آن شرر |
|
|
نيست باشد روشنى ندهد تو را |
كرده باشد آفتاب او را فنا |
|
|
در دو صد من شهد يك اوقيّه خَل |
چون در افكندى و در وى گشت حل |
|
|
نيست باشد طعمُ خَل چون مىچشى |
هست اوقيّه فزون چون بر كشى |
|
|
پيش شيرى آهوى بىهوش شد |
هستيش در هست او رو پوش شد |
|
|
اين قياس ناقصان بر كار رب |
جوشش عشق است نه از ترك ادب |
|
|
نبض عاشق بىادب بر مىجهد |
خويش را در كفّه شه مىنهد |
|
|
بىادبتر نيست كس زو در جهان |
با ادبتر نيست كس زو در نهان |
|
|
هم به نسبت دان وفاق اى منتجب |
اين دو ضدِّ با ادب يا بىادب |
|
|
بىادب باشد چو ظاهر بنگرى |
كه بود دعوى عشقش هم سرى |
|
|
چون به باطن بنگرى دعوى كجاست |
او و دعوى پيش آن سلطان فناست |
|
|
ماتَ زيدٌ زيد اگر فاعل بود |
ليك فاعل نيست كو عاطل بود |
|
|
او ز روى لفظِ نحوى فاعل است |
ور نه او مفعول و موتش قاتل است |
|
|
فاعل چه؟ كو چنان مقهور شد |
فاعلىها جمله از وى دور شد |
|
ب ٣٦٨٤- ٣٦٦٨ گفت قائل: ظاهراً اشارت است به گفته ابو عبد الله رازى كه: «الفَقِير هُو الَّذِى لا يَكُون لَهُ الَى اللَّهِ حاجة.» و جنيد گفته است: «هر شنونده معنى اين كلام را درست درنيابد. معنى آن سقوط مطالبات است و انتفاء اختيار و راضى بودن بدان چه حق خواهد.» (رساله