شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٤ - بيان آن كه هر چه غفلت و غم و كاهلى و تاريكى است همه از تن است كه ارضى است و سفلى
در خطا افتادن وهم: وهم قوهاى است كه معانى جزئى را در مىيابد. معانيى كه متعلّق به محسوسات است. اين قوه در انسان و حيوان موجود است و در آن خطا رخ مىدهد چنان كه جاندار توهم خطرى كند و معلوم گردد خطرى نبوده است، اما در عقل و حكم آن خطا رخ ندهد.
خِفَّت: سبكى، سبكبالى.
روى سرخ: پزشكان قديم تعادلى خلطهاى چهارگانه: خون، صفرا، بلغم، و سودا را علت سلامت و غلبه يكى از آنها را موجب ناتندرستى مىدانستند. و علامت شدت هر يك از اين چهار خلط را پديد شدن تغيير در رنگ پوست مىديدند.
ادهَم: تيره.
روح تا در بند تن است نمىتواند همه حقيقتها را چنان كه هست دريابد. چرا كه بيشتر وسيله ادارك آدمى حسهاى پنجگانه يا قوه واهمه است و اين دو وسيله بيشتر دچار خطا مىگردد، اما روح- كه از عالم امر است- چون از قيد تن آزاد گردد هيچ گاه به خطا در نمىافتد.
|
در حقيقت خالق آثار اوست |
ليك جز علّت نبيند اهل پوست |
|
|
مغز كو از پوستها آواره نيست |
از طبيب و علّت او را چاره نيست |
|
|
چون دوم بار آدمى زاده بزاد |
پاى خود بر فرق علّتها نهاد |
|
|
علّت اولى نباشد دين او |
علّت جزوى ندارد كين او |
|
|
مىپرد چون آفتاب اندر افق |
با عروس صدق و صورت چون تُتُق |
|
|
بلكه بيرون از افق وز چرخها |
بىمكان باشد چو ارواح و نُهى |
|
|
بل عقول ماست سايههاى او |
مىفتد چون سايهها در پاى او |
|
|
مجتهد هر گه كه باشد نص شناس |
اندر آن صورت نينديشد قياس |
|
|
چون نيابد نصّ اندر صورتى |
از قياس آن جا نمايد عبرتى |
|
ب ٣٥٨١- ٣٥٧٣ خالق آثار: بعضى آن را حضرت حق جل و علا معنى كردهاند اما مىتوان آن را روح معنى كرد و شايد مناسبتر باشد، چرا كه سخن از تن است و عارضههاى آن كه طبيبان آن را از جسم مىدانند، حالى كه آن چه در تن زنده پديد مىآيد از تصرف روح است در