شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٠ - تشبيه دنيا كه به ظاهر فراخ است و به معنى تنگ و تشبيه خواب كه خلاص است از اين تنگى
تشبيه دنيا كه به ظاهر فراخ است و به معنى تنگ و تشبيه خواب كه خلاص است از اين تنگى
|
همچو گرمابه كه تفسيده بود |
تنگ آيى جانت پخسيده شود |
|
|
گر چه گرمابه عريض است و طويل |
ز آن تَبِش تنگ آيدت جان و كليل |
|
|
تا برون نايى بنگشايد دلت |
پس چه سود آمد فراخى منزلت؟ |
|
|
يا كه كفش تنگ پوشى اى غوى |
در بيابان فراخى مىروى |
|
|
آن فراخىِّ بيابان تنگ گشت |
بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت |
|
|
هر كه ديد او مر تو را از دور گفت |
كو در آن صحرا چو لاله تر گفت |
|
|
او نداند كه تو همچون ظالمان |
از برون در گلشنى جان در فغان |
|
|
خواب تو آن كفش بيرون كردن است |
كه زمانى جانت آزاد از تن است |
|
|
اوليا را خواب ملك است اى فلان |
همچو آن اصحاب كهف اندر جهان |
|
|
خواب مىبينند و آن جا خواب نه |
در عدم در مىروند و باب نه |
|
|
خانه تنگ و درون جان چنگ لوك |
كرد ويران تا كند قصر ملوك |
|
|
چنگ لوكم چون جنين اندر رحم |
نه مهه گشتم شد اين نُقلان مُهِم |
|
|
گر نباشد درد زه بر مادرم |
من در اين زندان ميان آذرم |
|
|
مادر طبعم ز دردِ مرگ خويش |
مىكند ره تا رهد برّه ز ميش |
|
|
تا چرد آن برّه در صحراى سبز |
هين رَحِم بگشا كه گشت اين برّه گَبز |
|
|
درد زه گر رنج آبستان بود |
بر جنين اشكستنِ زندان بود |
|
|
حامله گريان زِ زه كأينَ المَناص |
و آن جنين خندان كه پيش آمد خلاص |
|
|
هر چه زير چرخ هستند امَّهات |
از جماد و از بهيمه وز نبات |
|
|
هر يكى از درد غيرى غافلاند |
جز كسانى كه نبيه و كاملاند |
|
|
آن چه كوسه داند از خانه كسان |
بَلمه از خانه خودش كى داند آن |
|