شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٤ - بيان آن كه ايمان مقلد خوف است و رجا
بيان آن كه ايمان مقلّد خوف است و رجا
|
داعى هر پيشه اوميد است و بوك |
گر چه گردنشان ز كوشش شد چو دوك |
|
|
بامدادان چون سوى دكّان رود |
بر اميد و بوك روزى مىدود |
|
|
بوك روزى نبودت چون مىروى |
خوف حرمان هست تو چونى قوى |
|
|
خوف حرمان ازل در كسب لوت |
چون نكردت سست اندر جست و جوت؟ |
|
|
گويى گر چه خوف حرمان هست پيش |
هست اندر كاهلى اين خوف بيش |
|
|
هست در كوشش اميدم بيشتر |
دارم اندر كاهلى افزون خطر |
|
|
پس چرا در كار دين اى بد گمان |
دامنت مىگيرد اين خوف زيان |
|
|
يا نديدى كاهل اين بازار ما |
در چه سودند انبيا و اوليا |
|
|
زين دكان رفتن چه كانشان رو نمود |
اندر اين بازار چون بستند سود |
|
|
آتش آن را رام چون خلخال شد |
بحر آن را رام شد حمّال شد |
|
|
آهن آن را رام شد چون موم شد |
باد آن را بنده و محكوم شد |
|
ب ٣١٠٢- ٣٠٩٢ مُقلّد: در تعبير مولانا كسى است كه در مسائل اعتقادى از راهبرى تقليد كند، اما خود حقيقت را نداند. تقليد در اعتقادات در برخى مذهبها جايز است و بعض علماى شيعه نيز آن را جايز دانستهاند.
داعى: انگيزه، محرك.
گردن چو دوك شدن: كنايت از رنج بردن و لاغر گرديدن.
حِرمان: نوميدى.
خوف حرمانِ ازل، ترس از آن كه روزى براى او مقدّر نباشد. (اگر كارها را به تقدير وامىگذارى، چرا پىِ كسب روزى مىروى، چرا بدين نمىانديشى كه شايد روزيت مقدّر نباشد، حال كه چنين است، چرا اين كوشش را در راه كسب توفيق به كار نمىبرى و