شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٥ - قصه اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبيا در احمقان
|
كر همىگويد كه آرى مشغله |
مىشود نزديكتر ياران هله |
|
|
آن برهنه گفت آوه دامنم |
از طمع برّند و من ناآمِنم |
|
|
شهر را هشتند و بيرون آمدند |
در هزيمت در دهى اندر شدند |
|
ب ٢٦١٧- ٢٦٠٣ مولانا در اين بيتها حقيقتى را به زبان داستان بيان مىفرمايد. حقيقتى كه براى عارفان روشن است و براى سر گرم شدگانِ به جهان، داستان. دنيا و آن چه در آن است، در ديده دنيا پرستان بزرگ مىنمايد، حالى كه در ديده حقيقت بينان جايى بس تنگ و در حقيقت كاسه گلينى بيش نيست كه وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ.\* (آل عمران، ١٨٥) آنان كه به دنيا دل بستهاند و سر گرم اين متاع فريبندهاند به شمار تن افزوناند، اما از حق به دورند و سر گرم متاع غرور. ترسان كه مبادا آن متاع را از دستشان بگيرند و از بىنوايى بميرند و بيان روشنتر در بيتهاى آينده است.
مه: بزرگ.
سُكرَّه: كاسه گلين كوچك، ظرفى كوچك.
ناشسته رو: ناپاك، آلوده به شهوتهاى نفسانى.
|
پس تو اى ناشسته رو در چيستى |
در نزاع و در حسد با كيستى؟ |
|
٣٣٤٠/ ٢ پخته خوار: آن كه دسترنج ديگران را دستمايه خود مىسازد. آرام طلب. گران جان كه در پى كوشش نيست.
به جانان تاختن ناكرده: اتصال به حق نيافته. (جانهاى كسانى كه به حق نپيوستهاند اگر هزار باشند نيرويى ندارند.) جو سنگ: به وزن يك جو.
مَشغَلَه: بانگ و فرياد.
شهر هشتن: كنايت از واگذاردن راهنمايان به حق. (براى توضيح بيشتر، نگاه كنيد به:
داستان رفتن خواجه و كسان او به سوى ده، بيت ٥٣٢/ ٣)
|
اندر آن دِه مرغ فربه يافتند |
ليك ذرّه گوشت بر وى نه، نژند |
|
|
مرغ مُرده خشك وز زخم كلاغ |
استخوانها زار گشته چون پناغ |
|