شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٢ - بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو گشته بود و آن گاو كشنده، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نايب حق است كه به قوت و يارى او تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
آن كه گاو و نفس را كشت، قوتِ عقل يافت و آن كه به پرورش آن پرداخت خود را از گنج حقيقت محروم ساخت.
ارزاق نبى: كنايت از علم لدنى كه نصيب پيمبران است. رسول اكرم فرمود: «انى لَستُ كَأَحَدِكُم إنّى يُطعِمُنِى رَبِّى وَ يَسقِينى.» (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٧٤٠/ ١) اما برخوردارى از چنين مرتبت و رسيدن به گنج معنى در صورتى ميسر است كه نفس در پيشگاه عقل قربانى گردد.
|
دوش چيزى خوردهام ور نه تمام |
دادمى در دستِ فهمِ تو زمام |
|
|
دوش چيزى خوردهام افسانه است |
هر چه مىآيد ز پنهان خانه است |
|
|
چشم بر اسباب از چه دوختيم؟ |
گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم |
|
|
هست بر اسباب اسبابى دگر |
در سبب منگر در آن افكن نظر |
|
|
انبيا در قطعِ اسباب آمدند |
معجزات خويش بر كيوان زدند |
|
|
بىسبب مر بحر را بشكافتند |
بىزراعت چاشِ گندم يافتند |
|
|
ريگها هم آرد شد از سعيشان |
پشم بُز ابريشم آمد كش كشان |
|
|
جمله قرآن هست در قطع سبب |
عِزِّ درويش و هلاك بو لهب |
|
|
مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند |
لشكر زَفت حبش را بشكند |
|
|
پيل را سوراخ سوراخ افكند |
سنگ مرغى كو به بالا پر زند |
|
|
دُمِّ گاو كشته بر مقتول زن |
تا شود زنده همان دم در كفن |
|
|
حلق ببريده جهد از جاى خويش |
خون خود جويد ز خون پالاى خويش |
|
|
همچنين ز آغازِ قرآن تا تمام |
رفض اسباب است و علّت و السّلام |
|
ب ٢٥٢٤- ٢٥١٢ دوش چيزى خوردهام: انقروى «خوردن» را به معنى لغوى آن گرفته و نويسد: ديروز از غذاى جسمانى چيزى خوردهام لذا آن چيز مانع شد كه ارزاق روحانى كاملا و تماما بيان شود. (انتهى) اما نظير اين بيت در دفتر نخست آمده است:
|
دوش ديگر لون اين مىداد دست |
لقمه چندى در آمده ره ببست |
|
|
بهر لقمه گشته لقمانى گرو |
وقت لقمان است اى لقمه برو |
|
١٩٦١- ١٩٦٠/ ١