شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٧ - مخفى بودن آن درختان از چشم خلق
|
گيج گشتيم از دم سودائيان |
كه به نزديك شما باغ است و خوان |
|
|
چشم مىماليم اينجا باغ نيست |
يا بيابانى است يا مشكل رهى است |
|
|
اى عجب چندين دراز اين گفت و گو |
چون بود بىهوده؟ ور خود هست كو |
|
|
من همىگويم چو ايشان اى عجب |
اين چنين مُهرى چرا زد صُنعِ رب |
|
|
زين تنازعها محمد در عجب |
در تعجّب نيز مانده بو لهب |
|
|
زين عجب تا آن عجب فرقى است ژرف |
تا چه خواهد كرد سلطان شگرف |
|
|
اى دقوقى تيزتر ران هين خموش |
چند گويى چند چون قحط است گوش |
|
ب ٢٠٤٤- ٢٠٣٦ مىخور: خطاب به انبياست كه از هدايت بيشتر كافران نوميد شدهاند. و بعضى مخاطب را دقوقى گرفتهاند.
سحر آموزى: استعارت از تعليمهاى ربانى كه به صورتهاى مختلف است.
بر: ميوه.
بو لهب: نگاه كنيد به: شرح بيت ٤١٨/ ٢.
پيمبران و اولياى خدا كه وظيفه راهنمايى مردم را به عهده دارند، پيوسته در معرض آزار دنيا پرستاناند، اما خدا آنان را يارى مىدهد تا طالبان را از دانش خود بهرهمند سازند.
دو حالت دقوقى در اين بيتها نگرش اوست به دو دسته از مردم. دستهاى كه چشم دلشان بسته است، دعوت اوليا را دروغ مىپندارند، و پيروان آنان را سودائى مىشمارند. و دستهاى كه ديده حقيقت بين دارند. آنان باغ و ميوه را مىبينند. دقوقى از كوردلى منكران در شگفت است كه چگونه خدا مهر بر دل آنان نهاده است؟ چگونه باغها را پيرامون خود نمىبينند. سپس بدين نكته ظريف اشارت مىكند كه پيمبران از گمراهان در شگفت بودند و گمراهان از دعوت پيمبران، چنان كه رسول خدا در شگفت بود كه بو لهب چرا چنين در دام ديو اسير است و بو لهب در شگفت كه دعوت محمد ٦ چرا چنين فراگير است.