شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٨ - جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خود
جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خود
|
بود شيخى رهنمايى پيش از اين |
آسمانى شمع بر روى زمين |
|
|
چون پيمبر در ميانِ امَّتان |
در گشاى روضه دار الجِنان |
|
|
گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش |
چون نبى باشد ميان قوم خويش |
|
|
يك صباحى گفتش اهل بيت او |
سخت دل چونى بگو اى نيك خو |
|
|
ما ز مرگ و هجر فرزندان تو |
نوحه مىداريم با پشتِ دو تو |
|
|
تو نمىگريى نمىزارى چرا |
يا كه رحمت نيست در دل اى كيا؟ |
|
|
چون تو را رحمى نباشد در درون |
پس چه اوميدَستمان از تو كنون |
|
|
ما به اوميد توايم اى پيشوا |
كه بنگذارى تو ما را در فنا |
|
|
چون بيارايند روز حشر تخت |
خود شفيع ما توى آن روزِ سخت |
|
|
در چنان روز و شب بىزينهار |
ما به اكرام توايم اوميدوار |
|
|
دستِ ما و دامن توست آن زمان |
كه نماند هيچ مجرم را امان |
|
ب ١٧٨١- ١٧٧١ شيخ را فضيل عياض دانستهاند كه در تذكرة الأولياء، داستانى در باره او آمده است: «تنها لبخندى كه پس از سى سال بر لب آورد روزى بود كه پسرش بمرد. و گفت اين تبسّم براى موافقت با رضاى حق بود كه خواست تا اين پسر بميرد. يا ده فرزند ابن عطا كه دزدان نه تن آنان را گردن زدند و هر گاه كه يك پسر بكشتندى او روى به آسمان كردى و بخنديدى. چون نوبت به پسر دهم رسيد گفت زهى بىشفقت پدر. گفت جان پدر، آن كس كه اين مىكند با او هيچ نتوان گفت كه خود مىبيند. دزد را رقّتى پديد آمد گفت اى پير، اگر اين سخن پيش مىگفتى هيچ پسرت كشته نمىشد. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٠٥- ١٠٦) اين دو داستان با غرابتى كه دارد با داستانى كه مولانا به نظم آورده چندان مربوط