شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٥ - حكايت آن شخص كه در عهد داود شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال ده بىرنج
را بزن و گاو را به ديگر مدعى ده. داود چنين كرد بنى اسرائيل در خروش آمدند كه اين چون ممكن است؟ حق آن است كه گاو در دست دارنده آن باشد. داود به محراب رفت و گفت خدايا، بنى اسرائيل از اين داورى در جوشاند. وحى رسيد آن كه گاو در دست دارد پدر آن يكى را بديد و بكشت و گاو را از او گرفت.
اين داستان در بحار الانوار (ج ١٤، ص ٧- ٨) نيز از قصص الانبياء ثعلبى آمده است.
غَبى: نادان، كودن.
سُست جُنب: كند كار.
منبل: تنبل. بىكاره.
مَلِىّ: توانگر، غنى.
سايه خسپ: راحت طلب، كه تاب سختى ندارد.
تَعب: رنج.
طلب: در لغت كوشش است.
ضُحَى: چاشتگاه.
پروردگار چون ذات غنى است بر نيازمندان بخشش كند. آن را كه پاى طلب است روزى به كوشش رساند و آن را كه پاى بسته است به بخشش سير گرداند. سعدى در اين باره گويد:
|
يكى روبهى ديد بىدست و پاى |
فرو ماند در لطف و صنعِ خداى |
|
|
كه چون زندگانى بسر مىبرد |
بدين دست و پاى از كجا مىخورد؟ |
|
|
در اين بود درويشِ شوريده رنگ |
كه شيرى بر آمد شغالى به چنگ |
|
|
شغالِ نگون بخت را شير خورد |
بماند آن چه روباه از آن سير خورد |
|
(بوستان سعدى، ص ٨٨)
|
خلق مىخنديد بر گفتار او |
بر طمع خامى و بر بيگار او |
|
|
كه چه مىگويد عجب اين سست ريش |
يا كسى داده است بنگِ بىهُشيش |
|
|
راه روزى كسب و رنج است و تعب |
هر كسى را پيشهاى داد و طلب |
|
|
اطلُبُوا الأَرزاقَ فِى أسبابِها |
ادخُلُوا الأوطانَ مِن أبوابِها |
|
|
شاه و سلطان و رسول حق كنون |
هست داود نبىّ ذو فنون |
|