شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٩ - اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل
پا از گل بر كندن: كنايت از بريدن از جسم.
روش: رفتار. و مقصود حركت است به سوى كمال. (تا آدمى پاى بند جسم است به كمال نخواهد رسيد.) روى: دنبال رو.
قوت القلوب: خوراك دلها، و در آن ايهامى است به كتابى به نام قوت القلوب فى معاملة المحبوب و وصف طريق المريد الى مقام التوحيد، تأليف ابو طالب محمد بن على بن عطيه عجمى مكى (وفات ٣٨٦ ه. ق).
|
لعل او گويا ز ياقوت القلوب |
نه رساله خوانده نه قوت القلوب |
|
٢٦٥٣/ ٦ آن چه در اين جهان مىبينيم جلوهاى است از حضرت حق و تعيّنهايى از آن وحدت مطلق. و اين تعينها همچون موجى است كه بر سطح دريا پديد شود يا كفى است كه با جنبش موج به ساحل بر آيد. چنان كه چشم حس آن جنبش را از موج پندارد، عقل جزئى حركتها را از جسم به حساب آرد، چرا كه قدرت درك محرك اصلى را ندارد.
بايد از جسم بريد تا بتوان رفت و به دريا رسيد و موجب جنبش اصلى را ديد.
|
حرفِ حكمت خور كه شد نورِ سَتير |
اى تو نور بىحُجُب را ناپذير |
|
|
تا پذيرا گردى اى جان نور را |
تا ببينى بىحجب مستور را |
|
|
چون ستاره سير بر گردون كنى |
بلكه بىگردون سفر بىچون كنى |
|
|
آن چنان كز نيست در هست آمدى |
هين بگو چون آمدى مست آمدى |
|
|
راههاى آمدن يادت نماند |
ليك رمزى بر تو بر خواهيم خواند |
|
|
هوش را بگذار و آن گه هوش دار |
گوش را بر بند و آن گه گوش دار |
|
|
نه نگويم ز آن كه خامى تو هنوز |
در بهارى تو نديدستى تموز |
|
|
اين جهان همچون درخت است اى كرام |
ما بر او چون ميوههاى نيم خام |
|
|
سخت گيرد خامها مر شاخ را |
ز آن كه در خامى نشايد كاخ را |
|
|
چون بپخت و گشت شيرين، لب گزان |
سست گيرد شاخها را بعد از آن |
|
|
چون از آن اقبال، شيرين شد دهان |
سرد شد بر آدمى مُلكِ جهان |
|
|
سختگيرى و تعصّب خامى است |
تا جَنينى كار خون آشامى است |
|