شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨ - قصه خورندگان پيل بچه از حرص و ترك نصيحت ناصح
همين لحظه بر زبان من رفت كه گوشت پيل نخورم. چون از خوردن فارغ شدند هر كس به زير درختى رفت. ناگهان پيلى غرّان بيامد. ياران همگى دل بر مرگ نهادند. پس يك يك آنان را بوييد و از هر يك كه بوى گوشت شنيد زير پا بماليد. نوبت به من رسيد و من تسبيح و شهادت مىگفتم. فيل مرا بوييد و چون بوى بچه خود در من نديد مرا برداشت و بر پشت گذاشت و به راه افتاد پنداشتم به گونهاى ديگرم خواهد كشت. پس شتابان رفت تا به راهى گشاده رسيد. و مرا بر زمين نهاد. من از آن جا مقدار يك دو فرسنگ رفتم به شهرى رسيدم و حال خود با مردم بگفتم. گفتند از آن جا كه تو مىگويى تا اينجا چندين روز راه است. (ترجمه فرج بعد از شدت، ج ٢، ص ٩٤٠- ٩٤٤) عُور: در تداول فارسى زبانان: برهنه، لخت. ليكن در اين بيت به معنى بدون خوردنى است.
تَجَوُّع: گرسنگى.
خَلا: تهى بودن شكم.
كربلا: كنايت از رنج و سختى سفر.
سَمين: فربه.
حَنين: ناله، زارى.
الحَذَر: پرهيز! (بپرهيزيد!) مرحوم: در خور رحمت، قابل ترحم. (مبادا به آن بچه پيلان آسيب برسانيد كه قابل ترحماند.)
|
اوليا اطفال حقّاند اى پسر |
غايبى و حاضرى بس با خبر |
|
|
غايبى منديش از نقصانشان |
كو كشد كين از براى جانشان |
|
|
گفت اطفال مناند اين اوليا |
در غريبى فرد از كار و كيا |
|
|
از براى امتحان خوار و يتيم |
ليك اندر سِر منم يار و نديم |
|
|
پشت دار جمله، عصمتهاى من |
گوييا هستند خود اجزاى من |
|
|
هان و هان اين دلق پوشان مناند |
صد هزار اندر هزار و يك تناند |
|
|
ور نه كسى كردى به يك چوبى هنر |
موسيى فرعون را زير و زبر |
|
|
ور نه كى كردى به يك نفرينِ بَد |
نوخ شرق و غرب را غرقاب خود |
|