شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٢ - پيدا شدن استاره موسى
مىدهد و كوشش بنده در دفع آن به جايى نمىرسد.)
|
كرد عمران خويش پر خشم و تُرُش |
رفت چون ديوانگان بىعقل و هُش |
|
|
خويشتن را اعجمى كرد و براند |
گفتههاى بس خشن بر جمع خواند |
|
|
خويشتن را ترش و غمگين ساخت او |
نردهاى باژگونه باخت او |
|
|
گفتشان شاهِ مرا بفريفتيد |
از خيانت وز طمع نشكيفتيد |
|
|
سوى ميدان شاه را انگيختيد |
آبِ روى شاه ما را ريختيد |
|
|
دست بر سينه زديت اندر ضمان |
شاه را ما فارغ آريم از غمان |
|
|
شاه هم بشنيد و گفت اى خائنان |
من بر آويزم شما را بىامان |
|
|
خويش را در مضحكه انداختم |
مالها با دشمنان درباختم |
|
|
تا كه امشب جمله اسرائيليان |
دور ماندند از ملاقاتِ زنان |
|
|
مال رفت و آبِ رو و كار خام |
اين بود يارى و افعال كرام؟ |
|
|
سالها ادرار و خلعت مىبريد |
مملكتها را مُسلّم مىخوريد |
|
|
رايتان اين بود و فرهنگ و نجوم |
طبل خوارانيد و مكّاريد و شوم |
|
|
من شما را بر درم و آتش زنم |
بينى و گوش و لبانتان بر كنم |
|
|
من شما را هيزم آتش كنم |
عيش رفته بر شما ناخوش كنم |
|
|
سجده كردند و بگفتند اى خديو |
گر يكى كرَّت ز ما چربيد ديو |
|
|
سالها دفع بلاها كردهايم |
وهم حيران ز آن چه ماها كردهايم |
|
|
فوت شد از ما و حملش شد پديد |
نطفهاش جَست و رحم اندر خزيد |
|
|
ليك استغفار اين روز ولاد |
ما نگه داريم اى شاه و قباد |
|
|
روز ميلادش رصد بنديم ما |
تا نگردد فوت و نجهد اين قضا |
|
|
گر نداريم اين نگه، ما را بكش |
اى غلامِ راى تو افكار و هُش |
|
|
تا به نُه مه مىشمرد او روز روز |
تا نپرّد تير حكم خصم دوز |
|
|
چون مكان بر لا مكان حمله برد[١] |
سر نگون آيد ز خون خود خورد |
|
|
چون زمين با آسمان خصمى كند |
شوره گردد سر ز مرگى بر زند |
|
[١] -در حاشيه نسخه اساس: قضا هر كو شبيخون آورد