شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٣ - حكايت
به ميدان خواندن بنى اسرائيل براى حيله ولادت موسى ٧
|
اى اسيران سوى ميدانگه رويد |
كز شهنشه ديدن و جود است اميد |
|
|
چون شنيدند مژده اسرائيليان |
تشنگان بودند و بس مشتاقِ آن |
|
|
حيله را خوردند و آن سو تاختند |
خويشتن را بهر جلوه ساختند |
|
حكايت
|
همچنان كاينجا مغول حيله دان |
گفت مىجويم كسى از مصريان |
|
|
مصريان را جمع آريد اين طرف |
تا در آيد آن كه مىبايد به كف |
|
|
هر كه مىآمد بگفتا نيست اين |
هين در آ خواجه در آن گوشه نشين |
|
|
تا بدين شيوه همه جمع آمدند |
گردن ايشان بدين حيلت زدند |
|
|
شومى آن كه سوى بانگ نماز |
داعِىَ اللَّه را نبردندى نياز |
|
|
دعوت مكّارشان اندر كشيد |
الحذر از مكر شيطان اى رشيد |
|
|
بانگ درويشان و محتاجان بنوش |
تا نگيرد بانگِ مُحتاليت گوش |
|
|
گر گدايان طامعاند و زشت خو |
در شكم خواران تو صاحب دل بجو |
|
|
در تگ دريا گهر با سنگهاست |
فخرها اندر ميان ننگهاست |
|
|
پس بجوشيدند اسرائيليان |
از پگه تا جانب ميدان دوان |
|
|
چون به حيلتشان به ميدان بُرد او |
روى خود بنمودشان بس تازه رو |
|
|
كرد دل دارى و بخششها بداد |
هم عطا هم وعدهها كرد آن قباد |
|
|
بعد از آن گفت از براى جانتان |
جمله در ميدان بخُسبيد امشبان |
|
|
پاسخش دادند كه خدمت كنيم |
گر تو خواهى يك مه اينجا ساكنيم |
|
ب ٨٧١- ٨٥٥