شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٩ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
آهن از داود: نگاه كنيد به: شرح بيت ١٩٠٦/ ٢.
قرب خلق و رزق ...: اشارت است به قرب عام و قرب خاص. در برخى نعمتهاى خدا همگان سهيماند چنان كه در مرزوق بودن، حيات داشتن، و آن را «قرب دانى» ناميدهاند.
امّا قرب به معنى نزديكى به حق و تَخلُّق به اخلاق اللَّه، آن خاص اولياست و در بيت بعد گويد در اين قرب لياقت بايد، چنان كه آفتاب بر كهسارى تابد تأثير پذيرد و زر پديد آرد و بر بيد تابد و بيد از آن بهره نگيرد. شاخى كه تر است از آن بارور گردد و شاخ خشك سخت تر شود.
طرى: تر، تازه.
ثمار: جمع ثمر: ميوه.
شاخ خشك و قربت آفتاب:
|
خشك گويد راستم من كژ نيَم |
تو چرا بىجرم مىبرّى پيَم |
|
|
باغبان گويد اگر مسعوديى |
كاشكى كژ بوديى تر بوديى |
|
|
جاذب آب حياتى گشتيى |
اندر آب زندگى آغشتيى |
|
٢٦٩٧- ٢٦٩٥/ ٢ آن چنان مستى مباش: مست حق از مستى خود شادمان است و مست مى از گناهى كه كرده پشيمان.
موش پير: استعارت از سودهاى اندك و دنياوى.
شير گير: استعارت از رسيدن به قرب و حق و بهره گيرى از فيضهاى ربّانى.
|
آن كه تو مستش كنى و شير گير |
گر ز مستى كژ رود عذرش پذير |
|
٣٤٣/ ٢ اين سو: كنايت از عالم دنيا.
آن سو: كنايت از عالم معنى.
اى تو اين سو: تو از مردم دنيايى، تو را با عالم معنى چكار.
سر فشاندن: كنايت از رقصيدن. شادمان بودن. (اگر تو را به عالم معنى راه دادند آن گاه توانى شادمان باشى.) كپ زدن: سخن گفتن.