شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٠ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
|
كه ز هر ناشسته رويى كَپ زنى |
شرم دارى وز خداى خويش نى |
|
٢١٤/ ٤ مرگ: نفى همه اوصاف خودى. فانى شدن در حق.
|
گفت ليكن تا نمردى اى عنود |
از جانب من نبُردى هيچ جود |
|
٣٨٣٦/ ٦ خَضِر: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٥٠٢/ ٢.
خضر جان: كه هميشه زنده است. زنده جاويد كه مرگ ندارد.
در خيك دميدن: استعارت از برونِ پر آوازه و درونِ تهى بودن.
|
آن دُهُل را مانى اى زفت چو عاد |
كه بر او آن شاخ را مىكوفت باد |
|
٣١٥٩/ ٢ كوزه از برف ساختن: استعارت از خرسند بودن به خيالهاى باطل.
شتا: زمستان.
تعريض به دعويدارانى است كه براى فريفتن نادانان دكانى باز كرده، خود را رسيده به حق دادند، حالى كه از حق خبر ندارند. مست هواىاند و از عشق خدا سخن مىسرايند.
در خواب غرورند و از حقيقت دور. خويش را مجذوب حق وانمايند و فريفتهى دنيااند.
به خيال باطل شاد ليكن در دست چه دارند جز باد. و داستان آينده تمثيلى است از اين مدعيان.