شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٢ - جواب گفتن مهمان ايشان را و مثل آوردن به دفع كردن حارس كشت به بانگ دف از كشت، شترى را كه كوس محمودى بر پشت او زدندى
|
تا به از جان نيست جان باشد عزيز |
چون به آمدم نام جان شد چيزِ ليز |
|
|
لعبت مرده بود جان طفل را |
تا نگشت او در بزرگى طفل زا |
|
|
اين تصوّر وين تخيّل لعبت است |
تا تو طفلى پس بدانت حاجت است |
|
|
چون ز طفلى رَست جان شد در وصال |
فارغ از حسّ است و تصوير و خيال |
|
|
نيست محرم تا بگويم بىنفاق |
تن زدم وَ اللّهُ اعلَم بِالوِفاق |
|
ب ٤١١٢- ٤٠٩٦ قُربانِ لا: «لا» را مىتوان مخفّفِ لا اله الّا اللَّه گرفت. (من عاشقم كشتهاى هستم كه يكتا پرستى قربانيم كرده است.) من غير از خدا به چيزى عشق نمىورزم. نظير:
|
گر در سموم باديه لا، تبه شوى |
آرد نسيم كعبه إلَّا اللَّهات شِفا |
|
(خاقانى)[١] و مىتوان «لا» را به معنى لا شىء، گرفت. كشتهاىام كه چيزى از من نمانده است. فانى در حق.
نوبتگه: جاى نواختن طبل به هنگام. (جان من پذيراى بلاست. من بلا را به جان خريدهام.) اسماعيليان: پيروان حسن صباح كه از مرگ نمىهراسيدند و با كشتار مردم بيم در دلها افكنده بودند.
بىحَذَر: بىباك. كه از چيزى نهراسند.
اسماعيل: فرزند ابراهيم (ع). كه چون پدر بدو فرمود در خواب ديدم تو را سر مىبريدم، گفت هر چه تو را فرمان دادهاند چنان كن. (صافات، ١٠٢) از سر آزاد بودن: سر را به چيزى نشمردن، در بند زندگى جسمانى نبودن.
قُل تعالوا: بگو بياييد. و در آن اشارتى است به آيه ١٥١ سوره انعام.
|
قل تعالوا گفت حق ما را بد آن |
تا بود شرم اشكنى ما را نشان |
|
٢٦٩٤/ ١ (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٦٩٤/ ١) جَادَ فِى السَّلَف:
|
گفت پيغمبر كه هر كه از يقين |
داند او پاداش خود در يوم دين |
|
[١] تذكر دكتر سجادى