شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢١ - جواب گفتن مهمان ايشان را و مثل آوردن به دفع كردن حارس كشت به بانگ دف از كشت، شترى را كه كوس محمودى بر پشت او زدندى
اشتر حمال كوس: شترى كه كوس بر پشت آن مىنهادند و مىكوفتند.
|
نريمان بخنديد و گفت از گزاف |
چه شورى؟ هنر بايد اينجا نه لاف |
|
|
نترسم من از كبك يافه سراى |
كه اشتر نترسد ز بانگ دراى |
|
(اسدى، به نقل از امثال و حكم) و در امثال عرب است: «رَباعِىُّ الأبلِ لا تَرتاعُ مِنَ الجَرَس.» (نگاه كنيد به: امثال و حكم، ذيل «اشتر كه چهار دندان شود») بُختى: شتر دراز گردن تنومند.
رجوع و طلب: باز گشتن و رفتن.
بُرّ: گندم. در اين بيت كنايت از كشت.
پخته: آزموده.
|
نشود مرد پخته بىسفرى |
تا نكوشى نباشدت ظفرى |
|
(اوحدى، به نقل از لغت نامه) تَبُوراك: طبلى كوچك كه براى راندن مرغان از كشتزار زنند.
كفل: هم چندِ هر چيز. دو چندان.
|
عاشقم من كشتهاى قربانِ لا |
جان من نوبتگهِ طبل بلا |
|
|
خود تَبوراك است اين تهديدها |
پيش آن چه ديده است اين ديدهها |
|
|
اى حريفان من از آنها نيستم |
كز خيالاتى در اين ره بيستم |
|
|
من چو اسماعيليانم بىحذر |
بل چو اسماعيل آزادم ز سر |
|
|
فارغم از طُمطُراق و از ريا |
قُل تَعَالَوا گفت جانم را بيا |
|
|
گفت پيغمبر كه جَادَ فِى السَّلف |
بِالْعَطِيَّة مَن تَيَقَّن بِالخَلَف |
|
|
هر كه بيند مر عطا را صد عوض |
زود در بازد عطا را زين غرض |
|
|
جمله در بازار از آن گشتند بند |
تا چو سود افتاد مال خود دهند |
|
|
زر در انبانها نشسته منتظر |
تا كه سود آيد به بذل آيد مُصر |
|
|
چون ببيند كالهاى در ربح بيش |
سرد گردد عشقش از كالاى خويش |
|
|
گرم ز آن مانده است با آن، كو نديد |
كالههاى خويش را رِبح و مزيد |
|
|
همچنين علم و هنرها و حرف |
چون بديد افزون از آنها در شرف |
|