شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٥ - بقيه قصه آن زاهد كوهى كه نذر كرده بود كه ميوه كوهى از درخت باز نكنم و درخت نفشانم و كسى را نگويم صريح و كنايت كه بيفشان آن خورم كه باد افكنده باشد از درخت
بقيّه قصّه آن زاهد كوهى كه نذر كرده بود كه ميوه كوهى از درخت باز نكنم و درخت نفشانم و كسى را نگويم صريح و كنايت كه بيفشان آن خورم كه باد افكنده باشد از درخت
|
اندر آن كُه بود اشجار و ثِمار |
بس مُرودى كوهى آن جا بىشمار |
|
|
گفت آن درويش يا رب با تو من |
عهد كردم زين نچينم در زمن |
|
|
جز از آن ميوه كه باد انداختش |
من نچينم از درختِ مُنتَعَش |
|
|
مدّتى بر نذر خود بودش وفا |
تا در آمد امتحانات قضا |
|
|
زين سبب فرمود استثنا كنيد |
گر خدا خواهد به پيمان بر زنيد |
|
|
هر زمان دل را دگر ميلى دهم |
هر نفس بر دل دگر داغى نهم |
|
|
كُلُّ إصباحٍ لنا شأنٌ جديد |
كُلُّ شَىءٍ عَن مُرادى لا يَحِيد |
|
|
در حديث آمد كه دل همچون پرى است |
در بيابانى اسير صرصرى است |
|
|
باد پر را هر طرف راند گزاف |
گه چپ و گه راست با صد اختلاف |
|
|
در حديث ديگر اين دل دان چنان |
كآبِ جوشان ز آتش اندر قازغان |
|
|
هر زمان دل را دگر رايى بود |
آن نه از وى ليك از جايى بود |
|
|
پس چرا آمن شوى بر راى دل |
عهد بندى تا شوى آخر خجل |
|
|
اين هم از تأثير حُكم است و قدر |
چاه مىبينى و نتوانى حذر |
|
|
نيست خود از مرغ پرّان اين عجب |
كه نبيند دام و افتد در عَطَب |
|
|
اين عجب كه دام بيند هم وَتَد |
گر بخواهد ور نخواهد مىفتد |
|
|
چشم باز و گوش باز و دام پيش |
سوى دامى مىپرد با پرِّ خويش |
|
ب ١٦٤٨- ١٦٣٣ صريح: آشكارا. و در اصطلاح اصوليان لفظى كه معنى آن بخودى خود روشن بود و در فهماندن معنى نيازى به قرينه نداشته باشد.