شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٧ - جذب معشوق عاشق را من حيث لا يعلمه العاشق و لا يرجوه و لا يخطر بباله و لا يظهر من ذلك الجذب اثر فى العاشق الا الخوف الممزوج باليأس مع دوام الطلب
|
گفت عاشق دوست مىجويد به تفت |
چون كه معشوق آمد آن عاشق برفت |
|
|
عاشق حقّى و حق آن است كو |
چون بيايد نبود از تو تاىِ مو |
|
|
صد چو توفانى است پيش آن نظر |
عاشقى بر نَفىِ خود خواجه مگر |
|
|
سايهاى و عاشقى بر آفتاب |
شمس آيد سايه لا گردد شتاب |
|
ب ٤٦٢١- ٤٥٩٩ معشوق عاشق را به خود مىكشد، عاشق نه از آن كشش آگاه است و نه به خاطرش مىگذرد، و نه نشانى از آن كشش در وى پديد مىگردد. جز بيم آميخته به نوميدى و پيوستگى در طلب.
آمديم اينجا: سخن بدين جا رسيد. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٣٧٧/ ٣ به بعد) او: عاشق. (وكيل صدر جهان) طبل و نفير: كنايت از زارى و بىقرارى (آشكارا).
يك حكايت هست: داستان عاشق دراز هجران كه از بيت ٤٧٤٧ اين دفتر آغاز مىشود و پايان آن در دفتر چهارم است.
زِ اعتبار: براى پند گرفتن، و آن رسيدن عاشق است به معشوق بىاراده و انتظار، و ترك ادب و قصد خيانت كردن، و بر تافتن معشوق از كار او. كه آغاز آن از بيت ١٢٠ دفتر چهارم است.
بخارى: وكيل صدر جهان كه داستان او از بيت ٣٦٨٥ اين دفتر آغاز شد.
دفع مرگ: مقصود آسايش بخشيدن است و تشويش و نگرانى را بر طرف كردن. نيز در آن تلميحى است به دوستانى كه در سختى به كار مىآيند چنان كه سعدى گفته است:
|
دوست مشمار آن كه در نعمت زند |
لاف يارى و برادر خواندگى |
|
|
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست |
در پريشان حالى و درماندگى |
|
(گلستان سعدى، ص ٧١) و سنايى راست:
|
دوستان را به گاه سود و زيان |
بتوان ديد و آزمود توان |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٤٤٥) نيكلسون اين بيت را چنين معنى كرده است: ترس از فنا، رهيدن از خويش را بر طرف