شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٣ - مثل زدن در رميدن كره اسب از آب خوردن به سبب شخوليدن سائسان
ريش بر كندن: به معنى زارى كردن و تأسف خوردن است:
|
ريش بر مىكند و مىگفت اى دريغ |
كآفتاب نعمتم شد زير ميغ |
|
٢٥٤/ ١ ليكن در اين بيت در معنى كار بىهوده كردن، ظهور دارد.
مضمون اين بيتها بيان حقيقتى است و آن اينكه از دير زمان راهنمايان به حق و اولياى خدا را مزاحمان بودهاند. به گفته آنان و پذيرفتن مردمان سخن ايشان را، حسد مىبردهاند. اما اوليا كار خويش مىكنند و به سخنان پريش آنان وقعى نمىنهند.
|
وقت تنگ و مىرود رود آبِ فراخ |
پيش از آن كز هجر گردى شاخ شاخ |
|
|
شهره كاريزى است پُر آب حيات |
آب كش تا بر دمد از تو نبات |
|
|
آب خضر از جوى نطق اوليا |
مىخوريم اى تشنه غافل بيا |
|
|
گر نبينى آب كورانه به فن |
سوى جو آور سبو در جوى زن |
|
|
چون شنيدى كاندرين جو آب هست |
كور را تقليد بايد كار بست |
|
|
جو فرو بَر مشكِ آب انديش را |
تا گران بينى تو مشك خويش را |
|
|
چون گران ديدى شوى تو مستدل |
رَست از تقليد خشك آن گاه دل |
|
|
گر نبيند كور آب جو عيان |
ليك داند چون سبو بيند گران |
|
|
كه ز جو اندر سبو آبى برفت |
كين سبك بود و گران شد ز آب و زفت |
|
|
ز آن كه هر بادى مرا در مىربود |
باد مىنَربايدم بايدم ثِقلم فزود |
|
|
مرد سفيهان را ربايد هر هوا |
ز آن كه نَبودُشان گرانىِّ قُوى |
|
|
كشتى بىلنگر آمد مرد شر |
كه ز باد كژ نيابد او حذر |
|
|
لنگر عقل است عاقل را امان |
لنگرى دريوزه كن از عاقلان |
|
|
او مددهاى خِرد چون در ربود |
از خزينه دُرِّ آن درياى جود |
|
|
زين چنين امداد دل پُر فن شود |
بجهد از دل چشم هم روشن شود |
|
|
ز آن كه نور از دل بر اين ديده نشست |
تا چون دل شد ديده تو عاطل است |
|
|
دل چو بر انوار عقلى نيز زد |
ز آن نصيبى هم به دو ديده دهد |
|
|
پس بدان كآب مبارك ز آسمان |
وحى دلها باشد و صدق بيان |
|
|
ما چو آن كرّه هم آب جو خوريم |
سوى آن وسواس طاعن ننگريم |
|