شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٦ - پيش رفتن دقوقى رحمة الله عليه به امامت
ابدال: جمع بدل.
حسهاى پنجگانه وسيلت دريافت است، بايد دقت شود، مبادا در راه باطل به كار رود كه إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا. (اسراء، ٣٦) بايد مراقب بود تا به جاى آن چه گويى و مىشنوى عوض گيرى. آن كه رستگار است حواس پنجگانه را از پرداختن به باطل باز مىدارد و مىكوشد، تا از آن مدخلى نيك بر دارد. چنان كه بارها نوشته شده است، مولانا در سرودن مثنوى به روش مذكران و واعظان پيشين مىرود. آنان مطلبى را آغاز مىكردند و به مناسبت، مطلبى ديگر به ميان مىآوردند، و همچنين. و گاه بيان مطلب اصلى، در آن جلسه ناتمام مىماند، و به ديگر جلسه واگذار مىشد. اگر كسى به كسى سبك بيان آنان آشنا نبود مىپنداشت واعظ مطلبهايى مىگويد كه به هم مربوط نيست.
مولانا داستان مردى را كه روزى حلال مىخواست از بيت ١٤٤٩ اين دفتر آغاز كرد و چنان كه مىبينيم آن داستان را تمام ناكرده به داستان معلم مكتب خانه، درويش كه در كوه خلوت كرده بود، مردى كه از زرگر ترازو خواست، استر و اشتر، خر عزير، گريه نكردن شيخ بر مرگ فرزندان، شيخ كور و خواندن مصحف، لقمان و داود، بهلول و درويش، و قصّه دقوقى پرداخت و سرانجام در بيت ٢٥٠٣ آن داستان را به پايان مىرساند.
مولانا در بيتهاى آينده به نكته مهمى اشارت مىكند و آن اينكه غرض از آوردن اين داستانهاى بظاهر پراكنده در مطاوى مثنوى يك حقيقت است و آن حقيقت اسِّ اساس مثنوى است، و آن انجام خواست حسام الدين است در سرودن مثنوى و بيان شمّهاى از مقام او و اين وصف چون شيرازهاى است براى دفتر اين داستانهاى بظاهر پراكنده.
|
قصّهها آغاز كرديم از شتاب |
ماند بىمَخلص درون اين كتاب |
|
|
اى ضياء الحق حسام الدين راد |
كه فلك و اركان چو تو شاهى نزاد |
|
|
تو به نادر آمدى در جان و دل |
اى دل و جان از قدوم تو خجل |
|
|
چند كردم مدح قومِ ما مَضَى |
قصدِ من ز آنها تو بودى ز اقتضا |
|
|
خانه خود را شناسد خود دعا |
تو به نام هر كه خواهى كن ثنا |
|