شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٦ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايى ايشان را
|
بعدِ ماهى چون رسيدند آن طرف |
بىنوا ايشان ستوران بىعلف |
|
|
روستايى بين كه از بد نيّتى |
مىكند بَعدَ اللُتَيَّا وَ الَّتِى |
|
|
روى پنهان مىكند ز ايشان به روز |
تا سوى باغش بنگشايند پوز |
|
|
آن چنان رُو كه همه زرق و شر است |
از مسلمانان نهان اولى تر است |
|
|
روىها باشد كه ديوان چون مگس |
بر سرش بنشسته باشند چون حَرَس |
|
|
چون ببينى روى او در توفتند |
يا مبين آن رو چو ديدى خوش مَخند |
|
|
در چنان روى خبيث عاصيه |
گفت يزدان نَسفَعَن بِالنَّاصِيَه |
|
|
چون بپرسيدند و خانهاش يافتند |
همچو خويشان سوى در بشتافتند |
|
|
در فرو بستند اهل خانهاش |
خواجه شد زين كژ روى ديوانهوش |
|
|
ليك هنگام درشتى هم نبود |
چون در افتادى به چَه تيزى چه سود؟ |
|
|
بر درش ماندند ايشان پنج روز |
شب به سرما روز خود خورشيد سوز |
|
|
نه ز غفلت بود ماندن نه خرى |
بلكه بود از اضطرار و بىخرى |
|
|
با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار |
شير مُردارى خورد از جوع زار |
|
|
او همىديدش همىكردش سلام |
كه فلانم من مرا اين است نام |
|
|
گفت باشد من چه دانم تو كيى |
يا پليدى يا قرين پاكيى |
|
|
گفت اين دم با قيامت شد شبيه |
تا برادر شد يَفِرُّ مِن أخِيه |
|
|
شرح مىكردش كه من آنم كه تو |
لوتها خوردى ز خوان من دُو تو |
|
|
آن فلان روزت خريدم آن متاع |
كُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الاثنَينِ شاعَ |
|
|
سِرِّ مِهر ما شنيدستند خَلق |
شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق |
|
|
او همىگفتش چه گويى تُرَّهات |
نه تو را دانم نه نام تو نه جات |
|