شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٥ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
|
اى به تو سر رشته جان گم شده |
دام تو آن دانه گندم شده |
|
|
قرص جوين مىشكن و مىشكيب |
تا نخورى گندم آدم فريب |
|
|
پيك دلى پيرو شيطان مباش |
شير اميرى سگ دربان مباش |
|
(نظامى، مخزن الاسرار، ص ٧٢)[١]
|
چون قضا آهنگ نارنجات كرد |
روستايى شهريى را مات كرد |
|
|
با هزاران حزم خواجه مات شد |
ز آن سفر در معرض آفات شد |
|
|
اعتمادش بر ثبات خويش بود |
گر چه كُه بُد نيم سيلش در ربود |
|
|
چون قضا بيرون كند از چرخ سر |
عاقلان گردند جمله كور و كر |
|
|
ماهيان افتند از دريا برون |
دام گيرد مرغ پرّان را زبون |
|
|
تا پرىّ و ديو در شيشه شود |
بلكه هاروتى به بابل در رود |
|
|
جز كسى كاندر قضا اندر گريخت |
خون او را هيچ تَربيعى نريخت |
|
|
غير آن كه در گريزى در قضا |
هيچ حيله ندهدت از وى رها |
|
ب ٤٧٣- ٤٦٦ نارنجات: نارَنجيّات، نيرنجات، علمُ الحِيَل، طلسم. شعبده. از «نيرنگ» (فارسى)، و آن عبارت از مراسم دينى و مناسك مذهبى بوده است. و براى آن تأثيرهاى فوق طبيعى قائل بودهاند. و هر پيش آمد، نيرنگى خاصّ خود داشته است. سپس معنى كلمه دگرگون گرديده. (از حاشيه برهان قاطع، ذيل كلمه نيرنج، از خورده اوستا، پور داود، ص ٥٨- ٥٩) قضا و سر از چرخ برون كردن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٨١- ٣٨٠/ ٣.
پرى و ديو در شيشه رفتن: ميان عامه مشهور است كه سليمان (ع) ديوهاى سركش را در شيشه مىكرد و مهر بر مىنهاد و به دريا مىافكند. ولى اين پندار بر اساسى نيست. بعض افسونگران و دعانويسان نيز كسانى را كه به بيمارى صرع مبتلا بودند، جن زده معرفى مىكردند و به كسان آن مىنماياندند كه جن او را مىگيرند و در شيشه مىكنند.
|
شرع بهر دفع شر رايى زند |
ديو را در شيشه حجّت كند |
|
١٢١١/ ٥
[١] -تذكر دكتر سجادى