شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٠ - جذب هر عنصرى جنس خود را كه در تركيب آدمى محتبس شده است به غير جنس
جذب هر عنصرى جنس خود را كه در تركيب آدمى محتبس شده است به غير جنس
|
خاك گويد خاكِ تن را باز گرد |
ترك جان كن سوى ما آ همچو گرد |
|
|
جنس مايى پيش ما اولىترى |
به كه ز آن تن وا رهى و ز آن ترى |
|
|
گويد آرى ليك من پا بستهام |
گر چه همچون تو ز هجران خستهام |
|
|
ترّى تن را بجويند آبها |
كاى ترى باز آ ز غربت سوى ما |
|
|
گرمى تن را همىخواند اثير |
كه ز نارى راه اصل خويش گير |
|
|
هست هفتاد و دو علّت در بدن |
از كششهاى عناصر بىرسن |
|
|
علّت آيد تا بدن را بسكُلد |
تا عناصر همدگر را وا هلد |
|
|
چار مرغاند اين عناصر بسته پا |
مرگ و رنجورى و علّت پا گشا |
|
|
پايشان از همدگر چون باز كرد |
مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد |
|
|
جذبه اين اصلها و فرعها |
هر دمى رنجى نهد در جسم ما |
|
|
تا كه اين تركيبها را بر درد |
مرغ هر جزوى به اصل خود پرد |
|
|
حكمت حق مانع آيد زين عَجَل |
جمعشان دارد به صحّت تا اجل |
|
|
گويد اى اجزا اجل مشهود نيست |
پر زدن پيش از اجلتان سود نيست |
|
|
چون كه هر جزوى بجويد ارتفاق |
چون بود جان غريب اندر فراق |
|
ب ٤٤٣٢- ٤٤١٩ مُحتَبِس: زندانى، بسته.
همچو گرد: شتابان، تند.
تَرى: جزء آبى از چار عنصر كه تركيب جسمها را از آن چار مىدانستند.
هفتاد و دو علت: بيمارىهاى گوناگون.
چار مرغ بسته پا: خاك، آب، آتش، باد.