شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥ - باقى قصه اهل سبا
|
كيست آن يوسف؟ دل حق جوى تو |
چون اسيرى بسته اندر كوى تو |
|
|
جبرئيلى را بر استُن بستهاى |
پرّ و بالش را به صد جا خستهاى |
|
|
پيش او گوساله بريان آورى |
گه كشى او را به كهدان آورى |
|
|
كه بخور اين است ما را لوت و پوت |
نيست او را جز لقاءُ اللَّه قوت |
|
|
زين شكنجه و امتحان آن مبتلا |
مىكند از تو شكايت با خدا |
|
|
كاى خدا افغان از اين گرگ كهن |
گويدش نَك وقت آمد صبر كن |
|
|
دادِ تو وا خواهم از هر بىخبر |
داد كه دهد جز خداى دادگر؟ |
|
|
او همىگويد كه صبرم شد فنا |
در فراق روى تو يا رَبَّنا |
|
|
احمدم در مانده در دست يهود |
صالحم افتاده در حبس ثمود |
|
|
اى سعادت بخشِ جان انبيا |
يا بكُش يا باز خوانم يا بيا |
|
|
با فراقت كافران را نيست تاب |
مىگُوَد يا لَيتَنِى كُنتُ تُراب |
|
|
حال او اين است كو خود ز آن سُو است |
چون بود بىتو كسى كآنِ تو است |
|
|
حق همىگويد كه آرى اى نَزِه |
ليك بشنو صبر آر و صبر به |
|
|
صبح نزديك است خامش! كم خروش |
من همىكوشم پى تو، تو مكوش |
|
ب ٤١١- ٣٧٧ و با به از صبا: كنايت از كفران نعمت. چنان كه قوم موسى (ع) از رسيدن مَنّ وَ سَلوى شكايت كردند و پياز و سير و عدس خواستند. خداوند آنان را به گناه اين ناسپاسى كيفر كرد و در تيه سر گردان شدند.
ناصحان: پيمبرانى كه براى ارشاد آنان آمده بودند.
فسوق: از فرمان خدا بيرون شدند، سركشى كردن.
چون قضا آيد:
|
چون قضا آيد شود دانش به خواب |
مَه سيه گردد بگيرد آفتاب |
|
١٢٣٢/ ١ (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٢٣٢/ ١) حلوا شود رنج دهان: «به راه عصيان رفتند، تا آن كه نصيحت گو در باره خود بد گمان شد و حلوا رنج دهان.» (نهج البلاغه، خطبه ٣٥)