شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٨ - تفسير يا جبال أوبي معه و الطير
تفسير يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ
|
روى داود از فَرَش تابان شده |
كوهها اندر پيَش نالان شده |
|
|
كوه با داود گشته همرهى |
هر دو مطرب مست در عشق شهى |
|
|
يا جبال أوِّبِى امر آمده |
هر دو هم آواز و هم پرده شده |
|
|
گفت داودا تو هجرت ديدهاى |
بهر من از هم دمان ببريدهاى |
|
|
اى غريب فرد بىمونس شده |
آتش شوق از دلت شعله زده |
|
|
مطربان خواهى و قوّال و نديم |
كوهها را پيشت آرد آن قديم |
|
|
مطرب و قوّال و سُرنايى كند |
كُه به پيشت باد پيمايى كند |
|
|
تا بدانى ناله چون كُه را رواست |
بىلب و دندان ولى را نالههاست |
|
|
نغمه اجزاى آن صافى جسد |
هر دمى در گوش حسّش مىرسد |
|
|
همنشينان نشنوند او بشنود |
اى خنك جان كو به غيبش بگرود |
|
|
بنگرد در نفس خود صد گفت و گو |
همنشين او نبُرده هيچ بو |
|
|
صد سؤال و صد جواب اندر دلت |
مىرسد از لا مكان تا منزلت |
|
|
بشنوى تو نشنود ز آن گوشها |
گر به نزديك تو آرد گوش را |
|
|
گيرم اى كر خود تو آن را نشنوى |
چون مثالش ديدهاى چون نگروى |
|
ب ٤٢٧٩- ٤٢٦٦ يا جِبالُ أوِّبِى مَعَهُ: وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ: و همانا داود را از سوى خود فزونى داديم اى كوهها و مرغان با او تسبيح گوييد و آهن را براى او نرم كرديم. (سباء، ١٠) همره: هم آواز.
هجرت ديده: داود پس از آن كه فرشتگان از نزد او رفتند و دانست كه آنان براى تنبُّه وى آمده بودند زار بگريست، و به كوه طور رفت سر به سجده نهاد چندان بگريست كه از