شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤ - باقى قصه اهل سبا
چندان كه توان داشتند در انذار آنان كوشيدند، اما آن مردم نپذيرفتند، و خود را از نصيحت آنان بىنياز ديدند. و اين قضاى بد بود، ليكن آنان از بسيارى از غرور در نمىيافتند. سرانجام خدا بر آنان عذاب فرستاد. نخست سدّى كه مايه نعمتشان بود در هم شكست. سپس دشمن به آنها روى آورد و پايان كارشان به ويرانى شهرها و در بدرى مردم كشيد.
|
چون ز حد بردند اصحاب سبا |
كه به پيش ما وَ با به از صبا |
|
|
ناصحانشان در نصيحت آمدند |
از فُسوق و كفر مانع مىشدند |
|
|
قصدِ خون ناصحان مىداشتند |
تخم فسق و كافرى مىكاشتند |
|
|
چون قضا آيد شود تنگ اين جهان |
از قضا حلوا شود رنج دهان |
|
|
گفت إِذا جاءَ القَضا ضَاقَ الفَضا |
تُحجَبُ الابصارُ إذ جاءَ القَضا |
|
|
چشم بسته مىشود وقت قضا |
تا نبيند چشم كحل چشم را |
|
|
مكر آن فارس چو انگيزد گرد |
آن غبارت ز استغاثت دور كرد |
|
|
سوى فارس رو مرو سوى غبار |
ور نه بر تو كوبد آن مكر سوار |
|
|
گفت حق آن را كه اين گرگش بخورد |
ديد گرد گرگ چون زارى نكرد |
|
|
او نمىدانست گَردِ گرگ را |
با چنين دانش چرا كرد او چَرا؟ |
|
|
گوسفندان بوىِ گرگ با گزند |
مىبدانند و به هر سو مىخزند |
|
|
مغز حيوانات بوى شير را |
مىبداند تَرك مىگويد چَرا؟ |
|
|
بوى شير خشم ديدى باز گرد |
با مناجات و حذر أنباز گرد |
|
|
وانگشتند آن گروه از گَرد گرگ |
گرگِ محنت بعد گَرد آمد سترگ |
|
|
بر دريد آن گوسفندان را به خشم |
كه ز چوپانِ خرد بستند چشم |
|
|
چند چوپانشان بخواند و نامدند |
خاك غم در چشم چوپان مىزدند |
|
|
كه برو ما از تو خود چوپانتريم |
چون تبع گرديم؟ هر يك سروريم |
|
|
طعمه گرگيم و آن يار نه |
هيزم ناريم و آن عار نه |
|
|
حميتى بُد جاهليّت در دماغ |
بانگ شومى بر دمنشان كرد زاغ |
|
|
بهر مظلومان همىكندند چاه |
در چَه افتادند و مىگفتند آه |
|
|
پوستين يوسفان بشكافتند |
آن چه مىكردند يك يك يافتند |
|